93/06/12
باریکه های نور


باریکه های نور را خیلی دوست دارم. مخصوصا وقتی که بین یک تاریکی راهِ خودش را باز می کند و جا خوش می کند توی دلم. بستنی ِ وانیلی و توت فرنگی را بیشتر از طعم های دیگر دوست دارم. دلم می خواهد روی چمن های سبزِ کمرنگ دراز بکشم و بستنی ام را لیس بزنم، بعد ابرهای آسمان را بشمارم و دست های توماس را در دستانم بگیرم. مامان را وقتی آن لباس ِ زرشکیِ حریرش را با دامن چین دار می پوشد و بابا را وقتی کراواتِ راه راه با خط آبی را برایش گره می زنم و لبخند می زند بیشتر دوست دارم. 
باریکه های نور را خیلی دوست دارم. بعضی هایشان مثلِ حضورِ یک آدم هستند. که یک هویی می آیند توی زندگی ات و تو را غافل گیر می کنند، بعد تو نمی دانی از چه دری وارد شده اند، یا اصلا مگر نشانی داشتند ؟ پس چطور انقدر نزدیک هستند؟ اما اگر عمرِ این آدم ها، قدرِ همین باریکه ی نور باشد و تا چند ساعت دیگر برود و دیگر ازش خبری نباشد دلم حسابی می گیرد. مثل اینکه فراموشی بگیرد و برای همیشه برود. بعد به همه چیز شک می کنم، به خوبی، به عشق، به محبت، به دوست داشتن و دوست داشته شدن.
باریکه های نور را خیلی دوست دارم. با نوکِ انگشتم روی مرز شان خط می کشم و نگاه شان می کنم. به اینکه یک تاریکی را با تمامِ لاغری شان روشن می کنند. توماس هم می گوید من خیلی لاغرم. می گوید مثل یک پَرِ سبک هستم. می گوید سایزم را حفظ است و می تواند چشم بسته بگوید که این لباس اندازه ام هست یا نیست. توماس گاهی مثل باریکه ی نور می شود. گاهی غیبش می زند. گاهی از صبح تا شب خانه نمی آید. گاهی که این باریکه ی نور برای همیشه رفته است و تمام اتاق را شب فرا گرفته می آید و من خوابم برده است. خب راستش را بگویم وانمود می کنم که خوابم برده است. بعد همان طور که چشم هایم بسته است و مثلا خوابم برده حدس می زنم الان دارد چه کار می کند، بوی عطرش زود تر از خودش توی اتاق می آید. بعد به حرکتِ نگاهش فکر میکنم. به اینکه به طرف کمدِ لباس ها می رود. بعد فکر می کنم آن وسط نگاهی به من هم می اندازد؟ 
باریکه های نور را خیلی دوست دارم. دلم می خواهد به روشنیِ کوچک شان نگاه کنم تا دلم باز شود. دلم می خواست دنیا هم با این باریکه های نور تزیین می شد. من به لاغر بودن و باریک بودن و کم بودنش راضی ام. اما دلم می خواهد با همه کوچکی اش دائم باشد. اینکه همیشه کنارم باشد و من خیره شوم به روشنی اش. اصلا کاش توی دلم یکی از این راه های باریک ِنور داشتم. که هر وقتی دلم می گرفت نگاهش می کردم. بعد انگار دنیا مثل یک کارتونِ رنگی بود. انگار توماس سایزم را برای همیشه حفظ بود. شب ها با هم شام می خوردیم. و روزها دل هایمان برای هم تنگ می شد. انگار دنیا طعمش می شد وانیلی و توت فرنگی. 

عکس نوشتـم / عکس از : Laura Stevens


برچسب‌رنگی: عکس نوشت
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:46 | | لینک به این مطلب
93/06/12
اغذیه فروشی


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:44 | | لینک به این مطلب
93/06/11
چند تارِ مو
چایی را هم می زنم، خیره به شکر های تهِ لیوان، که کدام شان سریع تر حل می شوند و کدام دیر تر. یک تارِ مو از موهایم را روی لباسم پیدا می کنم و دوباره چایی را هم می زنم. مانتو ی نخی آبی راه راه را می تکانم در هوا، خیره به ذراتِ کوچکِ آب که با نورِ خورشید قاطی می شود، چند تارِ مو از موهایم را روی مانتو پیدا می کنم و گیره را می زنم روی آستین ها. لباسِ مامان را اتو می کنم، مراقب یقه اش هستم که موقع اتو خوب صاف شود، یکی از تار موها می افتد روی لباسِ اتو شده ی مامان. می نشینم رو تخت و کتاب را دستم می گیرم، دنبال ِ صفحه ی آخری هستم که خوانده ام، مدادِ لایش افتاده است روی فرش، می گردم، پیدایش می کنم، دستم را لای موهایم می کشم، موهایم می ریزند، می ریزند، می ریزند...


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:46 | | لینک به این مطلب
93/06/07

خودش را به سینا می چسباند و فکر می کند کاش کوچک بود، کاش آن قدر کوچک بود که توی جیبِ سینا جا می شد، آن وقت دیگر می توانست روز و شب با سینا باشد، آن وقت دیگر می توانست واقعا حتی یک لحظه از سینا جدا نشود... دنیا جای امنی است... دوباره زیر لب تکرار می کند دنیا جای امنی است.

* سارا سالار / هست یا نیست


برچسب‌رنگی: سارا سالار
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 18:36 | | لینک به این مطلب
93/06/02
قلبش آبی بود با پرنده های کوچکِ سفید

خانمِ توی عکس مهربان بود، گفت چرا نمی آیی جلوتر عکس بگیری ؟
بعد که عکس را گرفتم تشکر کرد و دست تکان داد. خانمِ توی عکس قلبش آبی بود با پرنده های کوچکِ سفید.


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 22:36 | | لینک به این مطلب
93/06/02

شاید بشود به حساب خستگی گذاشت اما به یک باره احساس درماندگی کردم، مهر و شفقتی نگفتنی به خواهر و برادرانم، جانم را لرزاند. چیزی در درونم می گفت، آخرین شیرینی های کودکی مان را مزه می کنیم...

سی سال بود زندگی را برایم زیبا می کردند... بدون آن ها چه بر سرم می آمد؟ و زندگی کی ما را از هم جدا می کرد؟
چون همین است. چون زمان آنان را که همدیگر را دوست دارند، از هم جدا می کند و هیچ چیز نمی پاید.

*آنا گاوالدا / گریزِ دلپذیر
 

 


برچسب‌رنگی: آنا گاوالدا
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:52 | | لینک به این مطلب
93/06/02
این غروب مثل یک بمب شیمیایی می تواند آدم را منفجر کند... هزار تکه...

*هست یا نیست / سارا سالار
 

 


برچسب‌رنگی: سارا سالار
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:48 | | لینک به این مطلب
93/05/28
مردِ خـانه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:41 | | لینک به این مطلب
93/05/25
میانه ی ظهر


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:24 | | لینک به این مطلب
93/05/20
مصاحبه جیکـایی
http://www.sarsaraa.ir/blog/1393/1621/ 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 16:13 | | لینک به این مطلب
93/05/19
نوکِ مداد های زندگی

آمدنِ تو مثلِ شادیِ آمدنِ یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهار رنگه در روزگارِ کودکی ام بود. اینکه از شوقِ داشتن اش، شب ها خوابم نمی برد، و منتظر بودم هر چه زودتر صبح شود. در شب رویا می بافتم برای صبحی که در راه است، به صفحه ی دفتر نقاشی فیلی ام فکر می کردم، آن هایی که سفید مانده بودند. به ستاره ها و نورش خیره می شدم و دست های کوچکِ پنج ساله ام ذوق ذوق می کردند برای رسیدنِ فردا که مداد رنگی ها را دستم بگیرم و یک خانه بکشم. خانه یی در شب که از پشتِ پنجره اش نور ستاره ها روی دختری می افتد که دلش برق می زند.

آمدنِ تو موجب شد که نوکِ تمام غم ها، ناراحتی ها، دل نگرانی ها و افسردگی ها را بتراشم. با مداد تراشی که از لازمه های زندگی بود و انگار یک جایی گمش کرده بودم. برایم پیدایش کردی و نشانم دادی که می شود رنگ های غمگینِ زندگی را تراشید و دور ریخت. بعد دیدم چقدر نوکِ مدادهای زندگی ام کُند شده بودند؛ نوکِ امید، نوکِ لبخندی حقیقی، نوکِ تپشِ قلبِ حاصل از شادی و نوکِ ایمان، ایمان به روزهای خوب و روشن.

آمدنِ تو مثلِ تیزی نوکِ مدادهای بیست و چهار رنگه ام بود. مثلِ وضوح سبزیِ چمن ها و برگ های درختِ شلیل، وضوحِ آبیِ ابرهای پنبه ای آسمان، وضوحِ سپیدی برف های نوکِ قله ی کوه، وضوحِ قرمزی گل های باغچه ی همسایه، وضوحِ زردیِ آسمان قبل از طلوع خورشید، وضوحِ خوبی. مثلِ بازی های کودکی، گرفتنِ دست هایت و بعد چرخیدن با تو، چرخیدن، چرخیدن تا آنقدر که رنگ های دور و برت کِش بیاید. مثلِ لی لی. مثلِ تاب بازی و گرگم به هوا.

آمدنِ تو یادم انداخت که افعالِ تیره ی زندگی ام را بتراشم، بعد از تراشه هایش بزرگ شوم،

 آمدنِ تو باعث شد نوکِ خوبیِ زندگی و شادیِ دنیا را تیزِ تیزِ کنم، برای همیشه.


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 15:41 | | لینک به این مطلب
93/05/16
هنوز منتظرم

من از تمامِ گل ها، آن گلِ کوهی ناشناسی را دوست داشتم که همه از کنارش می گذشتند. همان گل های کوهی بنفشی که خیلی ها اصلا نمی دیدند روی یک صخره ی کوچک روییده و آن هایی که نگاهش می کردند، بی تفاوت به راهشان ادامه می دادند. اما تو می دانی که من چقدر آن گل ها را دوست داشتم. یک دسته چیدم و تو آن طرف تر سیگارت را دود می کردی. پشت به من ایستاده بودی و من حلقه های دودی را که درست می کردی و روانه ی آسمان می کردی را نگاه می کردم. تو هنوز یادت می آید چقدر آن گل ها را دوست می داشتم؟

غذای مورد علاقه ات تکه ای ران مرغ بود با هویج پخته و کمی سیب زمینی و فلفل دلمه ای سبز. هفته ای سه بار برایت این غذا را می پختم. هر بار سعی می کردم متفاوت تر از قبل باشد. یک بار هویج را بُرش های مربع کردم، یک بار ریزِ ریزش کردم. چند بار سیب زمینی ها را بُرش های گرد دادم، یک بار هم سعی کردم شبیه قلب درش بیاورم. اما تو با چنگال ات سریع همه شان را خوردی. هنوز نمی دانم که فهمیدی برایت شکل قلب پخته بودمش یا نه؟

این آخرها رومیزی را عوضش کردم. دلم می خواست یکی شادتر داشته باشم. همینی که رویش سیب های ریز دارد را خریدم. اما هیچ وقت ندیدی عوضش کردم. واقعا ندیدی یا نخواستی به من بگویی؟ راستش را به من بگو؟ چمی دانم. مگر می شود؟ پس چطور آن اول ها همه چیزهای کوچک را خوب می دیدی؟ مثلا اگر آن دستبند ظریفی که برایم خریده بودی را دستم نمی کردم می پرسیدی کجاست؟ خب می دانی من آن وقت ها دلم چقدر غنج می رفت که تو این همه حواست هست. اصلا آن روز را یادت می آید؟ نه روز نبود، آن شب را می گویم. همان شبی که از پشت چشم هایم را گرفتی. بعد گفتی چشم بسته باید به بیرون از خانه بیایم. بعد من از خوشحالی قلبم تند می زد. رفتیم توی حیاط پشتی. بعد گرمای دستت هنوز روی پلک هایم بود. بعد گفتی باز کن. نگاهت کردم و خندیدم. همان خنده هایی که آن اول ها خیلی دوست داشتی. بعد این دستبندِ ظریف را دور مچ هایم بستی و گفتی دوسم داری. گفتی طوری دوسم داری که عظمتش بیشتر از آن کوهی ست که رویش گل های بنفش می روید.

من را بگو که چه سوال هایی می کنم. سه ساعت است که منتظر نشسته ام. غذای مورد علاقه ات سرد شده است. میل به خوردن را فراموش کرده ام. دلم از این رومیزی می گیرد. آخر چه طور آن را ندیده ای. دلم از تمام لباس هایم می گیرد. که دیگر هیچ وقت نگفتی این لباس بیشتر به تو می آید. دلم از دست هایم می گیرد. از مچ ِ باریکِ دست ِ راستم که همیشه آن دستبندِ ظریف همراهش بود. می دانی، دلم بیشتر از هر چیزی از خودم می گیرد، از اینکه هنوز منتظرم؛ منتظرِ آن دقایقِ خوبی که آن اول های زندگی مان بود. منتظرم...

عکس نوشتـم / عکس از : Laura Stevens


برچسب‌رنگی: عکس نوشت
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:4 | | لینک به این مطلب
93/05/14
مامان راست می گفت

مامان همان طور که به صورتم نگاه می کرد، دستش را زیر چونه اش گذاشت و گفت اصلا ما همینطوری هستیم، همه مون. بعد با دستش نون خورده های روی میز را جمع کرد. ادامه ی حرف هایش گفت : وابسته ایم به هم. راست می گفت.

 یادِ قطاری افتادم که واگن هایش به هم چسبیده اند و با هم حرکت می کنند. اتفاق های روزگار را هم مثل کوه و دشت و خشکی و جنگل رد می کردیم. گاهی از پشت شیشه ی قطار خاطره هایمان را مرور می کردیم و مثل باد که سریع از کنارمان می گذشت، از بدی ها می گذشتیم. گاهی که شادی را می دیدیم برایش دست تکان می دادیم، مثل بچه ی روستایی که خانه اش از اتفاق روزگار نزدیک راه آهن بود و تمام رویایش این بود که صبح از خواب بیدار شود و برای مسافران نامرئیِ قطار دست تکان دهد. مامان دست هایش پر از مِهر بود. برای تک تک شان دست تکان می داد. بابا حواسش به مسیر بود، به جاده، به خاکی هایش، هموار و ناهموارش. دستِ فروغ هم در دست مان بود. و من، من توی واگن راه می رفتم و به زندگی نگاه می کردم. زندگی با تمامِ توان و قدرتش در حال گذر بود. زندگی کاری با بدی و خوبی نداشت. زندگی هم آدم های بد داشت، هم آدم های خوب و چرخه اش ادامه داشت. زندگی هم صبح داشت، هم غروب، هم شب. اما در دلم چیزی می گفت که خوبی ها ماندگار هستند، حتی اگر کم باشند. که لازمه ی زندگی اند. و بدی ها. باید ازشان گذشت و عبور کرد ...

مامان راست می گفت. ما چهارتایی مان همین طوری هستیم؛ وابسته به هم. 


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:43 | | لینک به این مطلب
93/05/07
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 23:41 | | لینک به این مطلب
93/04/27
the silence of the sea


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:58 | | لینک به این مطلب
93/04/26
خوابِ سفـید
گوشه پلاستیکی رومیزی را با دستم صاف کردم. داشت میز را آماده می‌کرد که گفتم: تا حالا شده خوابِ سفید ببینی؟ مرضیه داشت پنیر را از قالبش جدا می‌کرد و داخل ظرف مخصوصش می‌گذاشت. برگشت و نگاهی به من کرد و گفت: خواب سفید دیگر چه جور خوابی ست؟ با دستم روی رومیزی شکل‌های فرضی کشیدم و نمی‌دانستم برایش چگونه خوابم را تعریف کنم. لیوان چایی را کنارم گذاشت و در حالی که نان لواش‌ها را با قیچی تکه تکه می‌کرد گفت: نگفتی هادی! خواب چه دیده‌ای؟ گفتم: همان چیزی که همیشه آرزویش را داشتم. نشست روبرویم و شیشه مربای آلبالو را در دستانش گرفت. نگاهش کردم. هر کاری می‌کرد نمی‌توانست درش را باز کند. گرفتم و با فشاری کوچک درش را باز کردم. خندید.

ادامه : 


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:32 | | لینک به این مطلب
93/04/22
رنگِ موهایم

رنگِ موهایم را از هر رنگی توی دنیا بیشتر دوست دارد. خودش گفته است. یک شب کنار رودخانه راه می رفتیم و در دستش بطری را می چرخاند که به چشم هایم زل زد و گفت تو قشنگ ترین رنگ ِموی دنیا را داری. بعد من همان جا بود که احساس کردم مثل رودخانه ی آرامِ آن شب، من آرام ترین زن دنیا هستم. 
گفته است آبی از هر رنگی بیشتر به تو می آید، به خصوص اگر آبی اش آسمانی باشد. انگار که این رنگ را برای تو ساخته باشند. برای همین سه روز بعدش رفتم از مغازه ی پیتر هفت دست لباس آبی خریدم. همه شان را تا کرده ام گذاشته ام توی کمد قهوه ای. 
یک بار اما عصبانی بود. موهایم را برایش صاف کرده بودم. صبح زود از خواب بیدار شده بودم تا به همه ی کارهایم برسم. ساعت هشت قرار بود همدیگر را در رستورانی نزدیک رودخانه ببینیم. قلبم تند می زد و همش به ساعتِ آشپزخانه نگاه می کردم و دوست داشتم عقربه زودتر به هشت نزدیک شود. لباس آبی ام را از کمد قهوه ای بیرون کشیدم. موهایم را شانه کردم و فرقم را کج گرفتم. رژ لب قرمزم را که هیچ وقت نزده بودم آن شب زدم. 
ساعت از هشت گذشته بود و رو به روی هم نشسته بودیم. اما انگار پیش من نبود. همش سرش را این طرف و آن طرف می چرخاند. منتظر بودم تا دست هایم را در دست هایش بگیرد. مثل چند شب پیش. حتی دست هایم را نزدیک دست هایش بردم اما اصلا حواسش پیش من نبود. تمام مدت منتظر بودم از رنگ آبی لباسم بگوید. اولین بار بود که برایش پوشیده بودم. سرم را انداختم پایین و با چنگالم اسپاگتی را هی چرخاندم، هی چرخاندم و زیر لب خودم را سرزنش کردم که چرا رژ لب قرمزم را زدم. نمک را گرفتم بریزم روی اسپاگتی که موهایم سُر خورد جلوی چشم هایم. مطمئن بودم الان از رنگش می گوید. یا اینکه حتما متوجه شده است که فرقم را برایش عوض کرده ام. اما با دست هایش روی میز ضرب گرفته بود و به جایی نامعلوم خیره شده بود. با دستم موهایم را پشت گوش هایم سُراندم. فرق کجم به هم ریخته بود. دست هایم یخ زده بود. و دلم می خواست سه بشقاب دیگر هم اسپاگتی بخورم. 
بعد از آن شب دیگر ندیدمش. آن شش دست لباس آبی توی کمد خاک می خورند. حوصله ندارم صبح زود از خواب بیدار شوم. وقتی از کنار رودخانه رد می شوم دلم می ریزد پایین. یادم می آید دیگر دلم مثل ِ آن شب آرام نیست. لاک قرمزم را هم پاک کردم. فقط دوست دارم موهایم را شانه کنم. بعد موهای مانده از لای شانه را بیرون بکشم و نزدیکِ نورِ آفتاب به رنگش خیره شوم.

* عکس نوشت / عکسی از Jen Davis

برچسب‌رنگی: عکس نوشت
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 22:12 | | لینک به این مطلب
93/04/19
همـسایه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 12:43 | | لینک به این مطلب
93/04/15
آلـزایمر
آقاجان هفت سال است که آلزایمر گرفته است. دکترها می‌گویند ارثی است، اما من می‌گویم از وقتی مهین‌بانو رفت، آقاجان این شکلی شد. وقتی مهین‌بانو بود، مثل همیشه حواسش به آب دادن گل‌های باغچه‌ی کوچکشان بود. هر صبحِ جمعه علف‌های هرزِ پای گل‌ها را قطع می‌کرد، کتری را روشن می‌کرد، حیاط را آب پاشی می‌کرد، خاکِ روی گلبرگ‌های شمعدانی را می‌گرفت و سفره‌ی صبحانه را می‌چید. رأس ساعت هشت و نیم پیچِ رادیو را می‌چرخاند و منتظر بیدار شدنِ مهین‌بانو می‌نشست.

ادامه :

http://photo.aqr.ir/Portal/home/?Image/45371/25358/379308/photo.aqr.ir_%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%D9%8A%D9%85%D8%B1.jpg


برچسب‌رنگی: عکس نوشت
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 12:58 | | لینک به این مطلب
93/04/14
بـازار


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 21:31 | | لینک به این مطلب
93/04/11
مهمان

فروغ آمده. نه مثلِ همیشه. از وقتی ازدواج کرده مثل مهمان ها می آید خانه مان. مانتوهای رنگی. شال های شیک. کفشِ پاشنه بلند. تازگی روسری هم به آن اضافه شده که نشانه ی خانوم تر شدنش است. نشسته ایم دور هم. چایی می خورد و از روزهایش می گوید. با خنده از اتفاق های روزمره می گوید و مامان جوری به حرف هایش گوش می کند که انگار برایش غزل حافظ می خوانند.

مامان کلی سبزی خریده است. سبزی خورشتی. روزنامه ها را کف زمین چیده. من و فروغ کنارش می شینیم. یادِ بچگی ها می کنیم. یادِ وقت هایی که مامان و بابا تنهایی سینما می رفتند و ما را نمی بردند. ما را نمی بردند چون هنوز قدرت درک فیلمی مثل " از کرخه تا راین " یا " قرمز " رو نداشتیم. بعد به جایش ما می رفتیم پارک. فروغ یادش می افتد و با خنده برای مامان تعریف می کند.

نگاه شان می کردم. گذر زمان مثل عوض شدن یک سکانس است. چشمانت را می بندی. بازش که می کنی دنیا قد می کشد. حالا فروغ مهمانِ ما شده است. مامان دعوایم می کند. می گوید مهمان نیست که. دخترش است. تازه یک پسر هم دارد. فروغ و حسن نشسته اند کنار هم. وایبرشان را چک می کنند. مامان و بابا هم تلویزیون نگاه می کنند. زندگی می چرخد در خانه ی کوچک مان. و تا چند دقیقه ی دیگر مهمان ها می روند. و ما باز می شویم سه نفر.


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 0:19 | | لینک به این مطلب
93/04/09
از یک صبح تا ظهر

این تِرَک را می توان گذاشت روی تکرار از یک صبح تا ظهر. بعد در اتاقت بچرخی و همینطور که چروک های روتختی ات را مرتب می کنی به روزهایت فکر کنی. میزت را که خلوت می کنی به خاطره هایت فکر کنی. لیوانِ مداد رنگی هایت را که تمیز می کنی با ریتم ملایم اش زندگی را بگذرانی. به ثانیه های کوچک که به راحتی دیده نمی شود فکر کنی. ثانیه هایی که حسابی ریز و ناچیزند، اما وقتی روی هم جمع می شوند، می شود یک روز، یک هفته، یک سال و عدد های بزرگ تر. زندگی همین است. همین عدد هایی که می آیند روی یکدیگر و قد می کشیند. زندگی همین است. مثل یک آهنگِ ملایم که دلت را آرام می کند و تو دمپایی ات را آرام در می آوری و چهار زانو می نشینی روی تختت و دنبالِ جهتِ بادِ کولر که گردن ات را خنک کند. 

http://chordify.net/chords/mohsen-namjoo-adame-pooch-mohsennamjoo


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:26 | | لینک به این مطلب
93/03/31
ﺑﺎﻧﻮ ﻣﺮﺍ / ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺩﺭﯾﺎﺏ


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:9 | | لینک به این مطلب
93/03/21
خـانه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 19:33 | | لینک به این مطلب
93/03/19
پارچه ها

پارچه های رنگی روی هم چیده شده بودند. صورتی، سوسنی، زردِ کمرنگ، زردِ پررنگ، آبیِ آسمانی، قهوه ای، گلبه ای و همینطور تا آخر. انقدر رنگ هایشان زیاد بود که مطمئن بودم اسمِ بعضی رنگ ها را هنوز خوب بلد نیستم. دستم را رویشان می کشیدم. جنس شان را هم بلد نبودم. کتان، مخمل، ابریشم و جین را فقط از دهانِ این و آن شنیده بودم. وقتی دست شان می زدم نمی دانستم این کدام یکی شان است. کدام زود چروک می شود، کدام دیر. کدام خودش را روی تن می ریزد، کدام خوش ایست می ایستد. فقط دستم را رویشان می کشیدم و از اینکه هر کدام روی پوستم یک حالتی داشتند حس خوبی می گرفتم. گلدارهایش شبیه لباسِ عزیز جون بود. نخیِ ساده. فقط این را تشخیص می دادم. چون عزیز همیشه لباس های نخیِ گلدارِ خنک می پوشد.

مامان می گفت اون موقع ها دستِ تو رو می گرفتم دست راستم، دستِ فروغ رو دستِ چپم. می بردم تون خیاطی. براتون پیراهن های چین دارِ شبیهِ هم سفارش می دادم. روش هم براتون پاپیون درست می کردم. دلم می خواست دستِ راستم همچنان در دستش باشد. دستش را محکم گرفتم و با هم به مغازه بعدی رفتیم. پارچه های رنگی چهار خونه روی هم چیده شده بودند. مترِ آهنی روی پارچه ها کج افتاده بود. من فقط نگاه شان می کردم و به این فکر می کردم چقدر چیز توی این دنیا هست که هنوز بلدشان نیستم.


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:12 | | لینک به این مطلب
93/03/10
خـط های زندگی

آهنگی که روی حالت تکرار است. صدا در آخرین درجه ی بلندی اش. آدم هایی که می روند و می آیند. صفحه های سفیدِ زندگی ات که رویشان خط می شود، کلمه و بعد جمله. پرده سفیدی که صبح ها باید کنار داده شود تا آفتاب بتابد روی تخت، روی میز، روی کیف های آویزان شده به دیوار. خط های زندگی کم کم نوشته می شود. شعله ی اجاق گاز باید کم باشد، آن قدر کم که فقط شعله ی آبی ریزی ازش باقی بماند. آهنگی که می رود و می آید بین اتاق ها. آینه ای که رویش خاک نشسته است. آدم هایی که خط می شوند در صفحه سفید های زندگی ات و بعد جمله. گوشه ی چپ ناخنی که شکسته است. لاکی که پریده است. لباس ها باید تا شوند. آدم هایی که فقط دنبال منافع شان هستند. دستمالی که خیس می شود برای گرفتنِ خاکِ میز تحریر. صفحه های زندگی زیاد و زیاد می شوند. خاکی که روی قفسه ی کتاب خانه جا خوش کرده است. بادی که از لای پرده موهایم را تکان می دهد. مبادله ای کردن رابطه ها. آهنگ صدایش می افتد روی صدای باد. تنهایی اتاق با عکس ها و روتختی و کتاب های رویش. خط های رنگی دفترِ زندگی که مراقب هستی خط خوردگی زیاد نشود. رابطه هایی که به سنگین شدنِ وزنِ کفه های خودشان فکر می کنند. سر زدن به شعله ی اجاق که مبادا با باد خاموش شده باشد. بستن پنجره ی آشپزخانه طوری که فقط یک گوشه ی کوچکش باز باشد. مرور کردن خط های زندگی. آهنگی که به قسمت ِ آرامش رسیده. دستمال تر که روی رخت آویزان شده تا خشک شود. بعضی آدم ها می روند و می آیند. بعضی آدم ها را باید موقع رفتن بدرقه شان کرد. بعضی ها ماندنی اند. ابری که می رود روی خورشید را می گیرد. آن ها که ماندنی اند می شوند خط ها ی خوشرنگ زندگی. ابری که می رود کنار و خورشید می تابد. آن ها که رفتنی اند هم برایشان یک لبخند کافی ست که بروند دنبال همان وزنه های کفه های زندگی شان. باز کردن کتاب شعری که هر روز یک شعر سهمت می شود. آن هایی که رفتنی اند هیچ وقت خط نمی شوند. شعری که قافیه هایش چشمانت را خیره می کند. آن ها که رفتنی اند مثل باد می مانند. 


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:5 | | لینک به این مطلب
93/03/05
حکایت یک خرچنگ جوان

در کتاب " بنفشه ای در قطب " نوشته ی " جانی روداری" که برای گروه سنی کودکان و نوجوانان است، یک داستان کوتاهی دارد به نام : حکایت یک خرچنگ جوان که روایتی شبیه به ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی دارد. خرچنگی که به این فکر می افتد که چرا همه ی خویشاوندانم مثل من راه می روند؛ آن ها عقب عقب می روند، اما من می خواهم یاد بگیرم که برعکس، به جلو راه برم. و در این راه دوستان و خانواده اش او را طرد می کنند و برادرانش به او می گویند: بسه دیگه! اگر می خواهی با ما زندگی کنی، باید مثل همه ی خرچنگ ها راه بروی و اگر به میل خودت هستی، در این صورت برو و دیگر برنگرد، رودخانه بزرگ است و برای همه جا دارد.

و خرچنگ ادامه داد... آخرین خط های این داستان کوتاه این گونه تمام می شود : آیا او دورتر رفت؟ خوشبختی را پیدا کرد؟ چیزی را در این زندگی تغییر داد؟ ما چیزی نمی دانیم، زیرا او فعلا شجاعانه و راسخانه به راه خود می رود. ما فقط می توانیم از صمیم قلب برای او آرزو کنیم : سفر به خیر !

داستانِ این خرچنگ، داستان خیلی از ما آدم هاست. خیلی از ما که خواستیم جورِ دیگری زندگی کنیم و زاویه دیدمان را نسبت به دنیا تغییر بدهیم. نه این خودِ دنیا را عوض کنیم، ولی خواستیم قدم های کوچکی بر داریم اما متفاوت. که گاهی در راه دیگران با دست نشان مان دادند، گاهی به تمسخر خندیدند، گاهی حسادت کردند و ما باز ادامه دادیم.

همیشه در مدرسه احساس می کردم یک چیزی کم است، دلم چیزی علاوه بر آن کتاب های درسی و آزمون ها می خواست، برای همین در کنار معلم ها و راهِ درازِ چند ساله ی تحصیلی به علایقِ دیگرم چنگ انداختم تا کمی وجودم آرام بگیرد. فکر می کردم در دانشگاه فضا متفاوت تر است و همکلاسی هایم دنیا و فکر بازتری دارند. اما در دانشگاه هم دلم آرام و قرار نمی گرفت. همیشه یک راهِ دیگری برای خودم پیدا می کردم، راهی جدای راهِ هموار درس خواندن، جزوه نوشتن، راهی جدای حضور و غیابِ روزمره و دوره کردن و پایان ترم ها تا این که هشت ترم تمام شد. دانشگاه که تمام شد فکر می کردم مرحله ی دیگری سراغم خواهد آمد با چشم اندازی وسیع تر. که می توانم گاهی در راه کفش هایم را از پا در آورم و پاهایم خنکیِ آب را لمس کند، که گاهی می توانم روی تکه سنگی بنشینم تا نغمه ی پرندگان را بشنونم و آدم ها را و دنیایشان را جورِ دیگری کشف کنم و لبخند هایشان را با گل های کوهی نسبت دهم. اما محیط  کار هم مثلِ مدرسه، مثلِ دانشگاه بود. مثلِ یک ناظم یا مدیر که دلش می خواهد تو را از بالا نگاه کند، نه اینکه کنارت بنشیند و تو را مثلِ خودت، مثلِ یک انسان که دارد زندگی می کند نگاه کند. احساس می کردم سرم به سقف می خورد، انگار که اکسیژن کم بود. مثل راهی می ماند که جلویش پر از تکه سنگ های بزرگِ خاکستری باشد و نگاه ِ تو خیره مانده باشد به آبیِ آسمان.

داستانِ زندگی خیلی از ما شبیهِ این خرچنگ است، شبیه ماهی سیاهِ کوچولویی که دلش می خواست از راهی دیگر قدم بگذارد، راهیِ جدا از روزمرگی و عادت ها. اولِ راه سخت است، مدام به بن بست می خوری، اما می توان ادامه داد، اما ادامه اش هم دست انداز و سنگلاخ دارد و آخرش، در موردِ آخرش هیچ نمی دانم که چه می شود. شاید باید مثلِ " جانی روداری"  بنویسم : ما فقط می توانیم برای این آدم ها از صمیم قلب آرزو کنیم : سفر به خیر  !

 


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 15:6 | | لینک به این مطلب
93/03/03
عصـرانه

بیا اینجا بنشین کنارم تا برایت بگویم که چقدر میوه های بهاری رنگ رنگ اند، اینجا بنشین کنارم تا برایت بگویم که توت فرنگی ها مرا یادِ تو می اندازند، بنشین کنارم تا برایت بگویم که دلم گاهی وقت ها عجیب می گیرد، کنارم تا برایت بگویم که عصرانه ها روی یک میزِ گرد برایت میوه می چینم، تا برایت بگویم که دنیا کنارت زیبا میشود، برایت بگویم که هر چقدر دنیا لبه هایش تیز باشد اما بیا عصرها خنده را مهمان هم کنیم، بگویم که می روم زیباترین پارچه ها را رومیزی شان می کنم، که تو چون توت فرنگی های بهاری...


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 21:24 | | لینک به این مطلب
93/02/25
ماهیِِ توت فرنگی

مامان می گوید نباید پیازها زیاد نارنجی شوند، بعد زردچوبه و سیر و گوشت اضافه می کنی. گرمای اجاق گاز به دستانم می خورد. همیشه فکر می کردم آشپزی قسمتی از مادر شدن است. اما دوست داشتم یاد بگیرمش، آن هم از خودِ مامان. گوشت ها را هم می زنم. مامان می گوید محکم تر، انقدر آروم هم نزن. گوشت ها یخ شان آب می شود، مامان ادویه کاری و آویشن اضافه می کند، می گوید بعدا دستت می آید چقدر بریزی. دستم می آید. این کلمه وزن دارد. خیلی چیزها دستِ آدم می آید. حتی زندگی کردن. هر سال که می گذرد، دستم می آید باید این کار را کنم و این کار را نکنم، که محبت ها را زیادی قاطی اش نکنم، ادویه های زندگی ام را گاهی کم و زیاد می ریزم. اما با گذر زمان و اتفاق هایش یاد می گیرم که باید اندازه اش را درست بگیرم. رب را اضافه می کند و می گوید باید باز هم محکم تر هم بزنی شیوا. محکم تر قاشقِ چوبی را بالا و پایین می چرخانم. قارچ ها را نصف می کنم. وسط گوشت ها می ریزم. مامان می گوید حالا آرام تر هم بزن. مچ دست ام درد گرفته است. مادر شدن کار سختی ست. می گوید حالا باید بگذاری کمی زیرش روشن باشد. توت فرنگی ها را در ظرف ماهی اش می چینم. مادر شدن با تمامِ سختی اش، شیرین است.


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:17 | | لینک به این مطلب
93/02/21
خـانه
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 23:14 | | لینک به این مطلب