۹۴/۰۲/۰۸
اسانس موزی

مامان اسانس موزی را اصلا دوست ندارد. خودِ میوه ی موز را چرا دوست دارد، اما اسانسش را اصلا. وقتی کیک تولد موزی باشد، نمی خورد، اگر در رودربایستی مانده باشد، با دقت و نظم و با کمک چاقو و چنگال قسمت های خامه و طعمِ موزی اش را جدا می کند و کیک خالی اش را می خورد. اگر سوپری بخواهد باقی مانده ی پولش را آدامس موزی بدهد، از او تقاضای آدامس با طعم نعنا می کند. وقتی می خواهد پودر ژله انتخاب کند از قسمت موزی هایش سریع می گذرد و مابقی را انتخاب می کند.

 هر وقت جایی اسانس موز را می بینم ناخودآگاه خنده ام می گیرد و یادِ مامان می کنم. علت اینکه چرا این طعم دهنده را بین کیک گردویی، در آدامس، شکلات، در خشبو کننده های اتاق و توالت و در کرم های دست و صورت و ... را دوست ندارد  نمی دانم. خب طبعا هر کس سلیقه ای دارد. اما همه ی این ها را نوشتم تا به این جا برسم. اینکه من هم اصلا اسانس موز را دوست ندارم. دقیقا نمی دانم از کی فهمیدم، شاید اولین بار در اردوی عکاسی یا جایی شبیه این بود که آبمیوه و کیک عصرانه می دادند. کیک را گذاشتم کنار چون روی جلدش یک موزِ زردِ پر رنگ طراحی شده بود. اما فرقِ من با مامان این است که علت دوست نداشتن اش را می دانم. اینجا دیگر همه اش سلیقه نیست، بیشترش دوست داشتن است.

وقتی می دانیم کسی چیزی را زیاد دوست دارد، یادش می کنیم و حتی گاهی شده خودمان هم دوستش داشته باشیم، بوی عطری، رنگِ خاصی، طرح متفاوتی، گلدون و گلی را که می بینیم چون می دانیم آن کس که دوستش داریم، دوستش دارد، ناخواسته ما هم به آن عشق می ورزیم. اینطور که هر گاه از پشت ویترین گل فروشی آن گل به خصوص را می بینیم، وقتی در پیاده رو کسی از کنارمان رد می شود و بوی آن عطر را می دهد یادش می کنیم و کلی رنگ و خاطره توی ذهن مان جان می دهد. اسانس موز هم همین است، وقتی می دانم مامان دوستش ندارد، دستِ خودم نیست. من هم دوسش ندارم. توی دسته ی دوست نداشته شدن ها هم این قضیه صدق می کند.

به دوست داشتن فکر می کنم. به یک ریشه ی عمیقِ زیر خاک، به رویشِ جوانه و بزرگ شدنش. به اینکه دوست داشتن چگونه انقدر قدرتمند از ریشه ها به نوکِ سبز ِ جوانه ها می رسد؟ آیا دلیلی علمی و منطقی دارد؟

 آیا دوست داشتن در کلمه جا می شود؟ خیر جا نمی شود.


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 16:6 | | لینک به این مطلب
۹۴/۰۲/۰۲
دستی که گردنِ زندگی را گرفته

ابولا چیست؟ 
_ دستکشی به رنگِ آبی کمرنگ در گوشه ای از کادر
_ دستی که گردنِ زندگی را گرفته 
_ چشمانی که در آن امید خداحافظی کرده 
_ دردی که با تمام وجود به انسان حمله کرده
_ نقطه ی سیاهی بر روی خط ِ سفید
_ بستن چشم ها و بدرود

این عکس های تکان دهنده "دنیل برهولاک" را ببینید، عکس هایی از شیوع ابولا در غرب قاره آفریقا، که پولیتزر بهترین عکاسی خبری را دریافت کرد.

http://farnet.ir/1394/02/102887/the-2015-pulitzer-prize-winner-feature-photography/

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:6 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۲/۲۳
رکابِ دوچرخه ی قرمز رنگ
اسفند ماه دستش را گذاشته زیرِ چانه اش و نگاه می کند به خیابان ها : به شلوغیِ مغازه ها، پُر بودن اتاق پرو ها، ویترین های رنگی رنگی، دست های مملو از پلاستیک ِ خرید، به گل فروشی ها و بوی سنبل و سوسن، ماهی های قرمزِ تُنگ. 
اسفند ماه این روزها با خنده ی ملیحش خیره شده به خونه ها : پشت بومایی که لبه اش فرش های شسته شده تکیه داده اند و نور می گیرند، به اتاق های تر و تمیز، به گردگیری ها و برق افتادن ها، به تمیز شدن گنجه ها و کُنج ها. 
من خیره شده ام به خودم : به نود و سه که آخر هایش است، به مرورِ فصل هایش، به گذرِ روزها و شب هایش، به کتاب های خوانده و نخوانده ام، به کارهای کرده و نکرده ام، به دوستی های قد بلند و محکم، به رابطه های ضعیف و قد کوتاه، به مهربانی، به خوب شدن و خوب ماندن. خیره شده ام به بالا و پایینِ زندگی و اسفند ماهی که پایش را گذاشته روی رکابِ دوچرخه ی قرمز رنگی و با سرعت از روزها می گذرد و به نود و چهار نزدیک می شود.

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 19:58 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۲/۲۰
دو هفته مانده به بهار
 اگر دوست داشتین، به وب سایتم سر بزنید،

خوشحالم می کنید. 
با مجموعه عکسی با عنوان : دو هفته مانده به بهار
روزتان خوب و رنگی  :

http://www.shivakhademi.com/

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 10:55 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۲/۱۲
عکسِ شنیداری
حسِ خوبی هستش، وقتی می شنوی کسی عکس نوشت ات رو خونده. 
و ممنون از مهران میرزایی برای عکسِ خوبش.
اگر دوست داشتید، بشنوید :

http://radio.aqr.ir/Portal/home/?videoondemand/1947/286596/568584/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%20%DB%8C%DA%A9%20%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1

 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:53 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۱/۲۸
گذشته را تقدیس نمی کنم

اگر بخواهم در دنیای ادبیات از نویسندگان مورد علاقه ام یکی را انتخاب کنم، خیلی سخت است. اما قطعا یکی از پُررنگ ترین آن ها " گلی ترقی" است. کسی که وقتی صفحه ی رمانش را ورق می زنم، از شدت روان بودن، سادگی درعین اشاره به ظرافت های مخصوصِ خودش و قلمِ جادویی اش گذر زمان را از یاد می برم. و کتاب های او تنها کتاب هایی هستند که وقتی تمام می شوند، دوباره از کتابخانه ی کوچکم برش می دارم و یکی دو صفحه را باز می کنم از وسط کتاب و دوباره یا چند باره می خوانمش.

اگر بخواهم در دنیای شعر از شاعرانِ مورد علاقه ام یکی را انتخاب کنم، قطعا نمی شود. اما یکی از پررنگ ترین و پر شورترین آن ها، ه‍. الف سایه ی عزیز؛ امیر هوشنگ ابتهاج است. شعر هایش و انتخاب کلمه هایش برای بیت هایش و شروع و پایان مصرع هایش به کنار، در اصل کتاب "پیر پرنیان‌ اندیش" بود که مرا بیشتر از هر وقتی مجذوبِ شخصیتِ سایه کرد. پیر پرنیان‌ اندیش کتابی است که سال ۱۳۹۱ منتشر شد و هوشنگ ابتهاج در دهه نهم از عمر خود خاطراتش را در گفتگو با میلاد عظیمی و عاطفه طیه در آن عنوان کرد. این کتاب در کمتر از یک ماه به چاپ دوم رسید. این کتاب هم که دو جلد دارد، جزو کتاب هایی بود که مدام از کتابخانه ام برش می دارم و وسطش را باز می کنم، همچون حافظ، نیتی می کنم و می خوانم و چند باره می خوانمش.

حالا این ها را گفتم که برسم به اینجا : ماهنامه ی تجربه گفت و گویی با گلی ترقی عزیز داشته است، به مناسبت چاپِ رمان اخیرش؛ اتفاق. دیشب داشتم گفت و گوی " مهدی یزدانی خرم" با او را می خواندم و لذت می بردم. شخصیتِ حقیقی خودش همچون شخصیت های رمان و داستان های کوتاهش بسیار دوست داشتنی است. راستش اگر به من باشد دلم می خواهد که تمامِ این گفت و گو را اینجا بنویسم. اما آخر های این گفت و گو به یک نقطه ی مشترک و عجیبی رسیدم که صحبتی از سایه هم به میان آمد :

« مهدی یزدانی خرم: چرا این نوستالژی اهمیت دارد برای شما؟ برخی منتقدان آثارتان می گویند شما مشغولِ تقدیسِ نوستالژی و گذشته هستید در آثارتان. چرا این گذشته را با نگاهی انتقادی نمی بینید؟

گلی ترقی: مگر می توان خط فاصلی میانِ گذشته و آینده گذاشت؟ مگر می توان کودکی را از میانسالی و زمان پیری جدا کرد. آینده در شکم گذشته است. مثلا، من نمی توانم شخصیتی بیافرینم بدون نگاه کردن به گذشته ام. همین طور به خودم، بدونِ درکِ گذشته ام. خاطرات بخشی جاودان از ما هستند. انسان بی خاطره موجودی یک ساحتی ست. اما من گذشته را تقدیس نمی کنم. اصلا در خوب و بدش قضاوت نمی کنم...

مهدی یزدانی خرم: اما غیر از یک داستان، پاریس در آثارتان اصلا حضور ندارد ...

گلی ترقی : کاملا درست می گویید، با وجودِ این که سی و چهار سال است که در این شهر هستم، این شهر هیچ ارتباطی با من پیدا نکرده است.

مهدی یزدانی خرم: انگار شما هم مثل آقای ابتهاج هستید! ایشان هم به ما می گفت بعدِ این همه سال زندگی در آلمان هیچ ارتباطی با آن جا ندارد و زبان شان را هم یاد نگرفته ! ...

گلی ترقی: در مورد من حدس می زنم یک جور ترس یا مقاومت است از این که مبادا ماندگار شوم و برنگردم. فکر بازگشت از روزی که ایران را ترک کردم با من بوده. حتی در زمانی که در امریکا تحصیل می کردم. فیلم  ای تی یادتان هست؟ هم اکنون رمانی در دست دارم به اسم بازگشت. سفر های پی در پی ام به تهران، درس دادنم در موسسه ی کارنامه، و اقامتِ چندین ماهه ام در تهران یا سفرهای کوتاه مدتم در ایران، همه برای یافتن جواب به این پرسش است. آیا شخصیت داستان من می ماند یا بر می گردد؟ او را جلوتر از خودم فرستاده ام تا ببینم چه خواهد کرد. تصمیم او سرنوشت من است ... »

پیشنهاد می کنم این گفت و گو را بخوانید.

 

در آخر برای سلامتی سایه ی عزیز دعا می کنم که شنیده ام در بیمارستانی در شهر کلن بستری شده است و تحت معالجه است و الهی که وجود نازکش آزرده ی گزندی نباشد...

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 10:7 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۱/۰۳
حبیب

اسمش حبیب بود. می گفت : فکر کنم که هشتاد سال دارم. پنجاه سال کار باغبانی می کرد. بزرگ ترین آرزویش هم رفتن به کربلا بود.


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 23:10 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۰/۲۷
عشق مثل تو قصه ها نیست

ماشینِ بابا دوست داشتنی ست، دقیقا مثلِ خودش. آهنگ هایی که گوش می دهد جدا، انتخابِ موجِ رادیوی صبحگاهی اش هم عالی ست. یک هو می بینی دارد دنگ شو می خواند، یا ترکِ خوبِ آلبوم ِ نسیمِ وصل همایون شجریان یا علی رضا قربانی دارد آن بیتِ دوست داشتنی سایه را می خواند. حتی گوینده ی خانومِ رادیو هم می آید یک خط از شازده کوچولو می خواند. یا یک بیت از خیام که آن لحظه شنیدن اش خیلی می چسبد. خُب همه ی این ها ربط به خوبیِ بابا دارد و من شک ندارم. مامان که کنار دستش می نشیند ماشین اش باز دوست داشتنی تر می شود. این گل ها هم برای مامان است. آخر عاشق ِ نرگس است. آمده بودند دنبالم. مامان هم گل ها را گذاشت دقیقا همینجا که می بینید. اینجا هم داشت آهنگ مرجان فرساد پخش می شد : عشق مثل تو قصه ها نیست / حتی شبیه افسانه ها نیست / ما هم یه عمری گول قصه ها رو خوردیم/ واسه هرکی برامون تب نمی کرد مردیم/ عشق همون چشمای خسته است/ همون دستای سرد و پینه بسته است / عشق همون مهر مادری بود/ تو طعم خوب یه نهار سرسری بود


برچسب‌رنگی: عکس نوشت
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 16:11 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۰/۲۱
از ایمیل ها
وقتی صبح زود می آیی سر کار و چشمانت هنوز خسته است و خوابشان می آید. وقتی دلت بی دلیل و شاید با دلیل گرفته است. وقتی طبقِ عادت روزانه ایمیلت را باز می کنی. وقتی که یک ایمیل داری با این عنوان : جیک و جیک ! جیکا ! :) شیوا ! :) 

وقتی می خوانی اش و حالت خوب می شود : 

جیکا برای من یعنی جیک جیک!
جیکا برای من یعنی یک صبح ِ لیمویی با صدای جیک و جیک و رقص نوردر لابلای پرده ی حریر اتاقم!
جیکا یعنی رقص نور روی فنجان ِ چایی شیرین روی میز کارم!
جیکا یعنی جیک جیک!
جیکا یعنی شیوا
یعنی مشهد و نواب گردی و کلی عکس
یعنی کلی نگاه
کلی سوژه های لیمویی بین خرچ خرچ شکستن برگ های پاییزی که گذشت زیر کفش ها
جیکا ینی پرنده هایی که روی یک سیم توی کوچه پس کوچه های نوب بودن
جیکا  یعنی پرنده هایی که می آیند و یکی دوتا مینشیند روی سیم هایی که من هرروز از ایوان خانه ام دید میزنم!:)
جیکا یعنی تلفیقی از همه چیز! 
از واژه و عکس 
از صبح و شب
 از غروب و طلوع !
برای شیوا :* هرچند میدونم تو نیازی به عکس نداری  :)

برچسب‌رنگی: از ایمیل ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 10:27 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۰/۲۰
سلام به روی ماهت زمستان

سلام به روی ماهت زمستان. بیا یک چند دقیقه بنشین کنارم. می‌خواهم برایت حرف بزنم. ببخشید اتاقم شلوغ است، دیوارهایم با عکس ها زیباتر می‌شوند. می بینی خودت را در عکس‌ها؟ اول بنشین. غریبی نکن. این عکس را ببین. اینجا که برف می‌بارد و من دوستم زیر بارشِ تو می‌خندیم؟ من عاشق برفِ سفیدت هستم. برایت چایی بیاورم؟ من اصلا بلد نیستم خوب پذیرایی کنم. مامان همیشه از چیدن میوه ها در ظرف ایراد می‌گیرد، می‌گوید کم است، نارنگی هم بگذار، موز را چرا نبردی؟ چرا بدون نعلبکی چایی را می بری؟ خودت قند نمی‌خوری، اما قندان را که باید ببری. خب برایت بستنی زمستونی بیاورم؟ هیچ چیزی قدِ بستنی زمستونی من را به شوق نمی‌آورد، بعدِ خوردنش تمامِ مدت ذوق دارم و دلم می‌خواهد روی بلندی‌ها بپرم.

زمستان جانم داشتم برایت می‌گفتم، اگر خواستی شال‌گردن‌ات را در بیاور تا راحت‌تر باشی. من فصل‌ات را خیلی دوست دارم. سرمایش را که منجر می‌شود به پوشیدن لباس‌های گرمِ پشمی و اینکه من همیشه حساب می‌کنم چند تا میلِ بافتنی در این فصل حرکت می‌کنند و به هم می‌خورند و چه دل‌هایی که با این بافتنی‌ها شاد می‌شود. تو خوب بلدی شادی را مهمانِ خانه‌ها کنی و مهربانی را با یک پاپیونِ قرمز به همه هدیه کنی. خیلی‌ها می‌گویند زمستان دیگر کجایش شوق و ذوق دارد؟ بهار و تابستان را وِل کرده‌ای و زمستان زمستان می‌کنی؟ اما من به دیگران اصلا کاری ندارم.

زمستانِ مهربان خوش آمدی. خواستم قدم ات را تبریک گویم. خواستم برایت جشن بگیرم. خواستم از دی و بهمن و اسفندت تشکر کنم، اما بلد نیستم. همیشه موقعِ تشکرهای رسمی کلمه کم می آورم. می‌دانی همیشه دوست داشتم بدانم وقتی برف‌هایت را می‌ریزی روی زمین، آن بالا چه خبر است؟ چند تا فرشته آن بالا پایکوبی می‌کنند؟ خدا چه لباسی تنش کرده است؟ هر موقع برف می‌بارد من سر به هوا می‌شوم و سرم آن بالا، گیر می‌کند. دلم می‌خواهد یک بار یواشکی آن بالاها سرک بکشم. قول می‌دهی من را یک بار آن جا ببری؟ چه قدر قشنگ می‌خندی زمستان جانم.

زمستانم، می دانم دیرت شده است و به ساعتِ قرمز دیوارم نگاه می کنی، میدانم آن بیرون کلی کار داری. می‌شود ازت بخواهم کمی مراقب گربه‌ها باشی؟ کمی هم مراقب گنجشگ‌ها و کبوترها؟ آخر خیلی سردشان می‌شود. می‌دانی گرمای دلِ آدم‌ها وقتی تو می‌آیی خیلی بیشتر می‌شود، مثلا وقتی دوست‌ها با هم راه می‌روند، محکم دست‌های هم را می‌گیرند تا بیشتر گرم‌شان شود. تازه اگر بخواهی حساب کنی میلیاردها دستکش باهم روبوسی می کنند و کلی شالگردن به هم چشمک می زنند.

زمستان سفیدم، مراقب خودت باش. می‌دانم دیرت شده است. حالا که وسطِ کوچه رسیده‌ای، من از پشت پنجره‌ی اتاقم برایت دست تکان می‌دهم. دست‌های مرا می‌بینی؟ خدانگه دارت... راستی چقدر شال و کلاهت قشنگ است... مرسی که رویاهام را شنیدی زمستانم...

یــادبان : 

http://yadban.ir/index.php/note/teen-note/note/787-hi-winter


برچسب‌رنگی: یادبـان
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:43 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۰/۱۰
صافي انسان ساز
ما در هيچ حال 
قلب هايمان خالي از غم نخواهد شد
چرا که غم 
وديعه يي ست طبيعي که ما را پاک نگه مي دارد
انسان هاي بي اندوه 
به معناي متعالي کلمه 
هرگز " انسان " نبوده اند و نخواهند بود 
از اين صافي انسان ساز نترس

نادر ابراهيمي


برچسب‌رنگی: نادر ابراهيمي
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 9:33 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۰/۰۶
مـرهـم

http://picu.ir/1pix/Image-49793


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:14 | | لینک به این مطلب
۹۳/۱۰/۰۱
یک روزِ خوبِ پنهانی

_ آچا، روزای خوب کجا قایم شدن؟

_ توی دلت، باید خوب زیر و روش کنی تا پیداشون کنی. روزای خوب توی وجود خودت قایم شدن.

_ مگه میشه آچا؟ من فکر می‌کنم یه جایی بیرون از خودمه. اما میدونی تهِ تهِ همه‌ی اینا دلم امید داره به روزای روشن.

_ خب آدما با امید هاشون زندگی می کنند آلنار. امید مثل نور خورشید می‌مونه، مثل سبزیِ برگ درختا، مثل بارون می مونه، مثل حوض آبی که ماهی‌های قرمز توش می‌چرخن. مگه میشه خورشید نتابه ؟ یا مثلا برگِ درختا بی‌رنگ بشه؟ آسمون بدون بارون و حوض بدون بی ماهی هم نمیشه. مگه نه؟

_ آچا راست می‌گی. من همیشه وقتی کنارت هستم آرومم. دلم روشن میشه. میدونی لبخند روی لبام همیشگی میشه وقتی حرفاتو می شنوم. آچا حالا یه سوال. راستشو بگو. خب؟

_ همیشه راستش رو بهت گفتم. بگو آلنار.

_ یعنی نشده تا حالا هیچ وقت ناامید بشی و ببینی روزای خوب و رنگی گم شده؟

_ چرا. وقتی آتا رفت. احساس کردم آسمون یک جای دیگه ست. قبلا فکر می‌کردم آسمون فقط جای خورشید و ستاره و ماه و پرنده هاست. اما الان میدونم آتا اونجاست. روزای آخر که حالش بد بود بهم گفت توی آسمون منتظرت هستم. بعد ازون همیشه نگاهم به بالاست. حالا به اون زندگی بعدی هم حتی امید دارم. به اون آبیِ بی انتهایی که نمی دونم آخرش کجاست.

_ آچا ولی تو باید هنوز اینجا بمونی. کنار من. من هنوز خیلی سوال دارم. هنوز روزای خوب توی راه هستن که دوست دارم بیام اینجا سرمو بذارم رو شونت و مطمئن بشم که دنیا جای امنیه.

_ موندن و رفتن دست من نیست که، توی دستای خداست. آلنار می دونی اسمت رو آتا انتخاب کردش ؟

_ آره آچا. قبلا ها بهم گفته بودی که آتا یک انار سرخ برداشت و به مامانم گفت اسم این فرشته کوچولو رو بذار آلنار.

_ آخه آتا خیلی انار دوست داشت. مثلا می گفت لباس اناری خیلی بهت میاد.

_ آچا خیلی دوسِت دارم. کاش بتونم بگم چه اندازه. مثلا اندازه‌ی همون آبی روشنی که گفتی انتها نداره، شاید هم بیشتر...

_ دورت بگردم آلنار.


 

*آچا: ریشه ی ترکی، خوشایند، مادر، بانوی مسن در خور احترام

*آتا: ریشه ترکی، پدربزرگ

*آلنار: ریشه ی ترکی، انارسرخ

یــادبــان : http://yadban.ir/index.php/note/teen-note/note/770-hidden-good-day


برچسب‌رنگی: یـادبان
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:1 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۹/۲۹

http://picu.ir/1pix/Image-49601


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 9:43 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۹/۲۱
اتـفاق

می گویند آدم ها شبیه به اسم شان می شوند. شاید. هر چه هست، درست یا نادرست، شادبانو نمونه ی کاملی برای اثبات این گفته است. این زن توی قلب اسمش زندگی می کند و با آن رابطه ای درونی دارد. درست است که زندگی - زندگی حسود- پوستش را کنده و هزار نیشِ سوزن به جسم و روحش زده است، اما نتوانسته قلب امیدوار او را مغلوب کند. پنجاه سالگی به چشم او متعلق به کس دیگر است و مرگ متعلق به زن یا مردی ست که آگهی مردنش را به روزنامه داده اند.

اتـفاق / گلی ترقی


برچسب‌رنگی: گلی ترقی
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 12:56 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۷/۳۰
پـاییزانه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:32 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۷/۲۲
چـرتکه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 23:46 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۷/۱۲
صبحِ شنبه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:16 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۷/۱۰
تکیـه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 12:59 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۷/۰۳
شادی


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 20:0 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۶/۱۲
باریکه های نور


باریکه های نور را خیلی دوست دارم. مخصوصا وقتی که بین یک تاریکی راهِ خودش را باز می کند و جا خوش می کند توی دلم. بستنی ِ وانیلی و توت فرنگی را بیشتر از طعم های دیگر دوست دارم. دلم می خواهد روی چمن های سبزِ کمرنگ دراز بکشم و بستنی ام را لیس بزنم، بعد ابرهای آسمان را بشمارم و دست های توماس را در دستانم بگیرم. مامان را وقتی آن لباس ِ زرشکیِ حریرش را با دامن چین دار می پوشد و بابا را وقتی کراواتِ راه راه با خط آبی را برایش گره می زنم و لبخند می زند بیشتر دوست دارم. 
باریکه های نور را خیلی دوست دارم. بعضی هایشان مثلِ حضورِ یک آدم هستند. که یک هویی می آیند توی زندگی ات و تو را غافل گیر می کنند، بعد تو نمی دانی از چه دری وارد شده اند، یا اصلا مگر نشانی داشتند ؟ پس چطور انقدر نزدیک هستند؟ اما اگر عمرِ این آدم ها، قدرِ همین باریکه ی نور باشد و تا چند ساعت دیگر برود و دیگر ازش خبری نباشد دلم حسابی می گیرد. مثل اینکه فراموشی بگیرد و برای همیشه برود. بعد به همه چیز شک می کنم، به خوبی، به عشق، به محبت، به دوست داشتن و دوست داشته شدن.
باریکه های نور را خیلی دوست دارم. با نوکِ انگشتم روی مرز شان خط می کشم و نگاه شان می کنم. به اینکه یک تاریکی را با تمامِ لاغری شان روشن می کنند. توماس هم می گوید من خیلی لاغرم. می گوید مثل یک پَرِ سبک هستم. می گوید سایزم را حفظ است و می تواند چشم بسته بگوید که این لباس اندازه ام هست یا نیست. توماس گاهی مثل باریکه ی نور می شود. گاهی غیبش می زند. گاهی از صبح تا شب خانه نمی آید. گاهی که این باریکه ی نور برای همیشه رفته است و تمام اتاق را شب فرا گرفته می آید و من خوابم برده است. خب راستش را بگویم وانمود می کنم که خوابم برده است. بعد همان طور که چشم هایم بسته است و مثلا خوابم برده حدس می زنم الان دارد چه کار می کند، بوی عطرش زود تر از خودش توی اتاق می آید. بعد به حرکتِ نگاهش فکر میکنم. به اینکه به طرف کمدِ لباس ها می رود. بعد فکر می کنم آن وسط نگاهی به من هم می اندازد؟ 
باریکه های نور را خیلی دوست دارم. دلم می خواهد به روشنیِ کوچک شان نگاه کنم تا دلم باز شود. دلم می خواست دنیا هم با این باریکه های نور تزیین می شد. من به لاغر بودن و باریک بودن و کم بودنش راضی ام. اما دلم می خواهد با همه کوچکی اش دائم باشد. اینکه همیشه کنارم باشد و من خیره شوم به روشنی اش. اصلا کاش توی دلم یکی از این راه های باریک ِنور داشتم. که هر وقتی دلم می گرفت نگاهش می کردم. بعد انگار دنیا مثل یک کارتونِ رنگی بود. انگار توماس سایزم را برای همیشه حفظ بود. شب ها با هم شام می خوردیم. و روزها دل هایمان برای هم تنگ می شد. انگار دنیا طعمش می شد وانیلی و توت فرنگی. 

عکس نوشتـم / عکس از : Laura Stevens


برچسب‌رنگی: عکس نوشت
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:46 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۶/۱۲
اغذیه فروشی


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:44 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۶/۱۱
چند تارِ مو
چایی را هم می زنم، خیره به شکر های تهِ لیوان، که کدام شان سریع تر حل می شوند و کدام دیر تر. یک تارِ مو از موهایم را روی لباسم پیدا می کنم و دوباره چایی را هم می زنم. مانتو ی نخی آبی راه راه را می تکانم در هوا، خیره به ذراتِ کوچکِ آب که با نورِ خورشید قاطی می شود، چند تارِ مو از موهایم را روی مانتو پیدا می کنم و گیره را می زنم روی آستین ها. لباسِ مامان را اتو می کنم، مراقب یقه اش هستم که موقع اتو خوب صاف شود، یکی از تار موها می افتد روی لباسِ اتو شده ی مامان. می نشینم رو تخت و کتاب را دستم می گیرم، دنبال ِ صفحه ی آخری هستم که خوانده ام، مدادِ لایش افتاده است روی فرش، می گردم، پیدایش می کنم، دستم را لای موهایم می کشم، موهایم می ریزند، می ریزند، می ریزند...


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:46 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۶/۰۷

خودش را به سینا می چسباند و فکر می کند کاش کوچک بود، کاش آن قدر کوچک بود که توی جیبِ سینا جا می شد، آن وقت دیگر می توانست روز و شب با سینا باشد، آن وقت دیگر می توانست واقعا حتی یک لحظه از سینا جدا نشود... دنیا جای امنی است... دوباره زیر لب تکرار می کند دنیا جای امنی است.

* سارا سالار / هست یا نیست


برچسب‌رنگی: سارا سالار
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 18:36 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۶/۰۲
قلبش آبی بود با پرنده های کوچکِ سفید

خانمِ توی عکس مهربان بود، گفت چرا نمی آیی جلوتر عکس بگیری ؟
بعد که عکس را گرفتم تشکر کرد و دست تکان داد. خانمِ توی عکس قلبش آبی بود با پرنده های کوچکِ سفید.


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 22:36 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۶/۰۲

شاید بشود به حساب خستگی گذاشت اما به یک باره احساس درماندگی کردم، مهر و شفقتی نگفتنی به خواهر و برادرانم، جانم را لرزاند. چیزی در درونم می گفت، آخرین شیرینی های کودکی مان را مزه می کنیم...

سی سال بود زندگی را برایم زیبا می کردند... بدون آن ها چه بر سرم می آمد؟ و زندگی کی ما را از هم جدا می کرد؟
چون همین است. چون زمان آنان را که همدیگر را دوست دارند، از هم جدا می کند و هیچ چیز نمی پاید.

*آنا گاوالدا / گریزِ دلپذیر
 

 


برچسب‌رنگی: آنا گاوالدا
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:52 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۶/۰۲
این غروب مثل یک بمب شیمیایی می تواند آدم را منفجر کند... هزار تکه...

*هست یا نیست / سارا سالار
 

 


برچسب‌رنگی: سارا سالار
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:48 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۵/۲۸
مردِ خـانه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:41 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۵/۲۵
میانه ی ظهر


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:24 | | لینک به این مطلب
۹۳/۰۵/۲۰
مصاحبه جیکـایی
http://www.sarsaraa.ir/blog/1393/1621/ 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 16:13 | | لینک به این مطلب