93/11/03
حبیب

اسمش حبیب بود. می گفت : فکر کنم که هشتاد سال دارم. پنجاه سال کار باغبانی می کرد. بزرگ ترین آرزویش هم رفتن به کربلا بود.


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 23:10 | | لینک به این مطلب
93/10/27
عشق مثل تو قصه ها نیست

ماشینِ بابا دوست داشتنی ست، دقیقا مثلِ خودش. آهنگ هایی که گوش می دهد جدا، انتخابِ موجِ رادیوی صبحگاهی اش هم عالی ست. یک هو می بینی دارد دنگ شو می خواند، یا ترکِ خوبِ آلبوم ِ نسیمِ وصل همایون شجریان یا علی رضا قربانی دارد آن بیتِ دوست داشتنی سایه را می خواند. حتی گوینده ی خانومِ رادیو هم می آید یک خط از شازده کوچولو می خواند. یا یک بیت از خیام که آن لحظه شنیدن اش خیلی می چسبد. خُب همه ی این ها ربط به خوبیِ بابا دارد و من شک ندارم. مامان که کنار دستش می نشیند ماشین اش باز دوست داشتنی تر می شود. این گل ها هم برای مامان است. آخر عاشق ِ نرگس است. آمده بودند دنبالم. مامان هم گل ها را گذاشت دقیقا همینجا که می بینید. اینجا هم داشت آهنگ مرجان فرساد پخش می شد : عشق مثل تو قصه ها نیست / حتی شبیه افسانه ها نیست / ما هم یه عمری گول قصه ها رو خوردیم/ واسه هرکی برامون تب نمی کرد مردیم/ عشق همون چشمای خسته است/ همون دستای سرد و پینه بسته است / عشق همون مهر مادری بود/ تو طعم خوب یه نهار سرسری بود


برچسب‌رنگی: عکس نوشت
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 16:11 | | لینک به این مطلب
93/10/21
از ایمیل ها
وقتی صبح زود می آیی سر کار و چشمانت هنوز خسته است و خوابشان می آید. وقتی دلت بی دلیل و شاید با دلیل گرفته است. وقتی طبقِ عادت روزانه ایمیلت را باز می کنی. وقتی که یک ایمیل داری با این عنوان : جیک و جیک ! جیکا ! :) شیوا ! :) 

وقتی می خوانی اش و حالت خوب می شود : 

جیکا برای من یعنی جیک جیک!
جیکا برای من یعنی یک صبح ِ لیمویی با صدای جیک و جیک و رقص نوردر لابلای پرده ی حریر اتاقم!
جیکا یعنی رقص نور روی فنجان ِ چایی شیرین روی میز کارم!
جیکا یعنی جیک جیک!
جیکا یعنی شیوا
یعنی مشهد و نواب گردی و کلی عکس
یعنی کلی نگاه
کلی سوژه های لیمویی بین خرچ خرچ شکستن برگ های پاییزی که گذشت زیر کفش ها
جیکا ینی پرنده هایی که روی یک سیم توی کوچه پس کوچه های نوب بودن
جیکا  یعنی پرنده هایی که می آیند و یکی دوتا مینشیند روی سیم هایی که من هرروز از ایوان خانه ام دید میزنم!:)
جیکا یعنی تلفیقی از همه چیز! 
از واژه و عکس 
از صبح و شب
 از غروب و طلوع !
برای شیوا :* هرچند میدونم تو نیازی به عکس نداری  :)

برچسب‌رنگی: از ایمیل ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 10:27 | | لینک به این مطلب
93/10/20
سلام به روی ماهت زمستان

سلام به روی ماهت زمستان. بیا یک چند دقیقه بنشین کنارم. می‌خواهم برایت حرف بزنم. ببخشید اتاقم شلوغ است، دیوارهایم با عکس ها زیباتر می‌شوند. می بینی خودت را در عکس‌ها؟ اول بنشین. غریبی نکن. این عکس را ببین. اینجا که برف می‌بارد و من دوستم زیر بارشِ تو می‌خندیم؟ من عاشق برفِ سفیدت هستم. برایت چایی بیاورم؟ من اصلا بلد نیستم خوب پذیرایی کنم. مامان همیشه از چیدن میوه ها در ظرف ایراد می‌گیرد، می‌گوید کم است، نارنگی هم بگذار، موز را چرا نبردی؟ چرا بدون نعلبکی چایی را می بری؟ خودت قند نمی‌خوری، اما قندان را که باید ببری. خب برایت بستنی زمستونی بیاورم؟ هیچ چیزی قدِ بستنی زمستونی من را به شوق نمی‌آورد، بعدِ خوردنش تمامِ مدت ذوق دارم و دلم می‌خواهد روی بلندی‌ها بپرم.

زمستان جانم داشتم برایت می‌گفتم، اگر خواستی شال‌گردن‌ات را در بیاور تا راحت‌تر باشی. من فصل‌ات را خیلی دوست دارم. سرمایش را که منجر می‌شود به پوشیدن لباس‌های گرمِ پشمی و اینکه من همیشه حساب می‌کنم چند تا میلِ بافتنی در این فصل حرکت می‌کنند و به هم می‌خورند و چه دل‌هایی که با این بافتنی‌ها شاد می‌شود. تو خوب بلدی شادی را مهمانِ خانه‌ها کنی و مهربانی را با یک پاپیونِ قرمز به همه هدیه کنی. خیلی‌ها می‌گویند زمستان دیگر کجایش شوق و ذوق دارد؟ بهار و تابستان را وِل کرده‌ای و زمستان زمستان می‌کنی؟ اما من به دیگران اصلا کاری ندارم.

زمستانِ مهربان خوش آمدی. خواستم قدم ات را تبریک گویم. خواستم برایت جشن بگیرم. خواستم از دی و بهمن و اسفندت تشکر کنم، اما بلد نیستم. همیشه موقعِ تشکرهای رسمی کلمه کم می آورم. می‌دانی همیشه دوست داشتم بدانم وقتی برف‌هایت را می‌ریزی روی زمین، آن بالا چه خبر است؟ چند تا فرشته آن بالا پایکوبی می‌کنند؟ خدا چه لباسی تنش کرده است؟ هر موقع برف می‌بارد من سر به هوا می‌شوم و سرم آن بالا، گیر می‌کند. دلم می‌خواهد یک بار یواشکی آن بالاها سرک بکشم. قول می‌دهی من را یک بار آن جا ببری؟ چه قدر قشنگ می‌خندی زمستان جانم.

زمستانم، می دانم دیرت شده است و به ساعتِ قرمز دیوارم نگاه می کنی، میدانم آن بیرون کلی کار داری. می‌شود ازت بخواهم کمی مراقب گربه‌ها باشی؟ کمی هم مراقب گنجشگ‌ها و کبوترها؟ آخر خیلی سردشان می‌شود. می‌دانی گرمای دلِ آدم‌ها وقتی تو می‌آیی خیلی بیشتر می‌شود، مثلا وقتی دوست‌ها با هم راه می‌روند، محکم دست‌های هم را می‌گیرند تا بیشتر گرم‌شان شود. تازه اگر بخواهی حساب کنی میلیاردها دستکش باهم روبوسی می کنند و کلی شالگردن به هم چشمک می زنند.

زمستان سفیدم، مراقب خودت باش. می‌دانم دیرت شده است. حالا که وسطِ کوچه رسیده‌ای، من از پشت پنجره‌ی اتاقم برایت دست تکان می‌دهم. دست‌های مرا می‌بینی؟ خدانگه دارت... راستی چقدر شال و کلاهت قشنگ است... مرسی که رویاهام را شنیدی زمستانم...

یــادبان : 

http://yadban.ir/index.php/note/teen-note/note/787-hi-winter


برچسب‌رنگی: یادبـان
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:43 | | لینک به این مطلب
93/10/10
صافي انسان ساز
ما در هيچ حال 
قلب هايمان خالي از غم نخواهد شد
چرا که غم 
وديعه يي ست طبيعي که ما را پاک نگه مي دارد
انسان هاي بي اندوه 
به معناي متعالي کلمه 
هرگز " انسان " نبوده اند و نخواهند بود 
از اين صافي انسان ساز نترس

نادر ابراهيمي


برچسب‌رنگی: نادر ابراهيمي
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 9:33 | | لینک به این مطلب
93/10/06
مـرهـم

http://picu.ir/1pix/Image-49793


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:14 | | لینک به این مطلب
93/10/01
یک روزِ خوبِ پنهانی

_ آچا، روزای خوب کجا قایم شدن؟

_ توی دلت، باید خوب زیر و روش کنی تا پیداشون کنی. روزای خوب توی وجود خودت قایم شدن.

_ مگه میشه آچا؟ من فکر می‌کنم یه جایی بیرون از خودمه. اما میدونی تهِ تهِ همه‌ی اینا دلم امید داره به روزای روشن.

_ خب آدما با امید هاشون زندگی می کنند آلنار. امید مثل نور خورشید می‌مونه، مثل سبزیِ برگ درختا، مثل بارون می مونه، مثل حوض آبی که ماهی‌های قرمز توش می‌چرخن. مگه میشه خورشید نتابه ؟ یا مثلا برگِ درختا بی‌رنگ بشه؟ آسمون بدون بارون و حوض بدون بی ماهی هم نمیشه. مگه نه؟

_ آچا راست می‌گی. من همیشه وقتی کنارت هستم آرومم. دلم روشن میشه. میدونی لبخند روی لبام همیشگی میشه وقتی حرفاتو می شنوم. آچا حالا یه سوال. راستشو بگو. خب؟

_ همیشه راستش رو بهت گفتم. بگو آلنار.

_ یعنی نشده تا حالا هیچ وقت ناامید بشی و ببینی روزای خوب و رنگی گم شده؟

_ چرا. وقتی آتا رفت. احساس کردم آسمون یک جای دیگه ست. قبلا فکر می‌کردم آسمون فقط جای خورشید و ستاره و ماه و پرنده هاست. اما الان میدونم آتا اونجاست. روزای آخر که حالش بد بود بهم گفت توی آسمون منتظرت هستم. بعد ازون همیشه نگاهم به بالاست. حالا به اون زندگی بعدی هم حتی امید دارم. به اون آبیِ بی انتهایی که نمی دونم آخرش کجاست.

_ آچا ولی تو باید هنوز اینجا بمونی. کنار من. من هنوز خیلی سوال دارم. هنوز روزای خوب توی راه هستن که دوست دارم بیام اینجا سرمو بذارم رو شونت و مطمئن بشم که دنیا جای امنیه.

_ موندن و رفتن دست من نیست که، توی دستای خداست. آلنار می دونی اسمت رو آتا انتخاب کردش ؟

_ آره آچا. قبلا ها بهم گفته بودی که آتا یک انار سرخ برداشت و به مامانم گفت اسم این فرشته کوچولو رو بذار آلنار.

_ آخه آتا خیلی انار دوست داشت. مثلا می گفت لباس اناری خیلی بهت میاد.

_ آچا خیلی دوسِت دارم. کاش بتونم بگم چه اندازه. مثلا اندازه‌ی همون آبی روشنی که گفتی انتها نداره، شاید هم بیشتر...

_ دورت بگردم آلنار.


 

*آچا: ریشه ی ترکی، خوشایند، مادر، بانوی مسن در خور احترام

*آتا: ریشه ترکی، پدربزرگ

*آلنار: ریشه ی ترکی، انارسرخ

یــادبــان : http://yadban.ir/index.php/note/teen-note/note/770-hidden-good-day


برچسب‌رنگی: یـادبان
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:1 | | لینک به این مطلب
93/09/29

http://picu.ir/1pix/Image-49601


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 9:43 | | لینک به این مطلب
93/09/21
اتـفاق

می گویند آدم ها شبیه به اسم شان می شوند. شاید. هر چه هست، درست یا نادرست، شادبانو نمونه ی کاملی برای اثبات این گفته است. این زن توی قلب اسمش زندگی می کند و با آن رابطه ای درونی دارد. درست است که زندگی - زندگی حسود- پوستش را کنده و هزار نیشِ سوزن به جسم و روحش زده است، اما نتوانسته قلب امیدوار او را مغلوب کند. پنجاه سالگی به چشم او متعلق به کس دیگر است و مرگ متعلق به زن یا مردی ست که آگهی مردنش را به روزنامه داده اند.

اتـفاق / گلی ترقی


برچسب‌رنگی: گلی ترقی
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 12:56 | | لینک به این مطلب
93/07/30
پـاییزانه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:32 | | لینک به این مطلب
93/07/22
چـرتکه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 23:46 | | لینک به این مطلب
93/07/12
صبحِ شنبه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:16 | | لینک به این مطلب
93/07/10
تکیـه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 12:59 | | لینک به این مطلب
93/07/03
شادی


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 20:0 | | لینک به این مطلب
93/06/12
باریکه های نور


باریکه های نور را خیلی دوست دارم. مخصوصا وقتی که بین یک تاریکی راهِ خودش را باز می کند و جا خوش می کند توی دلم. بستنی ِ وانیلی و توت فرنگی را بیشتر از طعم های دیگر دوست دارم. دلم می خواهد روی چمن های سبزِ کمرنگ دراز بکشم و بستنی ام را لیس بزنم، بعد ابرهای آسمان را بشمارم و دست های توماس را در دستانم بگیرم. مامان را وقتی آن لباس ِ زرشکیِ حریرش را با دامن چین دار می پوشد و بابا را وقتی کراواتِ راه راه با خط آبی را برایش گره می زنم و لبخند می زند بیشتر دوست دارم. 
باریکه های نور را خیلی دوست دارم. بعضی هایشان مثلِ حضورِ یک آدم هستند. که یک هویی می آیند توی زندگی ات و تو را غافل گیر می کنند، بعد تو نمی دانی از چه دری وارد شده اند، یا اصلا مگر نشانی داشتند ؟ پس چطور انقدر نزدیک هستند؟ اما اگر عمرِ این آدم ها، قدرِ همین باریکه ی نور باشد و تا چند ساعت دیگر برود و دیگر ازش خبری نباشد دلم حسابی می گیرد. مثل اینکه فراموشی بگیرد و برای همیشه برود. بعد به همه چیز شک می کنم، به خوبی، به عشق، به محبت، به دوست داشتن و دوست داشته شدن.
باریکه های نور را خیلی دوست دارم. با نوکِ انگشتم روی مرز شان خط می کشم و نگاه شان می کنم. به اینکه یک تاریکی را با تمامِ لاغری شان روشن می کنند. توماس هم می گوید من خیلی لاغرم. می گوید مثل یک پَرِ سبک هستم. می گوید سایزم را حفظ است و می تواند چشم بسته بگوید که این لباس اندازه ام هست یا نیست. توماس گاهی مثل باریکه ی نور می شود. گاهی غیبش می زند. گاهی از صبح تا شب خانه نمی آید. گاهی که این باریکه ی نور برای همیشه رفته است و تمام اتاق را شب فرا گرفته می آید و من خوابم برده است. خب راستش را بگویم وانمود می کنم که خوابم برده است. بعد همان طور که چشم هایم بسته است و مثلا خوابم برده حدس می زنم الان دارد چه کار می کند، بوی عطرش زود تر از خودش توی اتاق می آید. بعد به حرکتِ نگاهش فکر میکنم. به اینکه به طرف کمدِ لباس ها می رود. بعد فکر می کنم آن وسط نگاهی به من هم می اندازد؟ 
باریکه های نور را خیلی دوست دارم. دلم می خواهد به روشنیِ کوچک شان نگاه کنم تا دلم باز شود. دلم می خواست دنیا هم با این باریکه های نور تزیین می شد. من به لاغر بودن و باریک بودن و کم بودنش راضی ام. اما دلم می خواهد با همه کوچکی اش دائم باشد. اینکه همیشه کنارم باشد و من خیره شوم به روشنی اش. اصلا کاش توی دلم یکی از این راه های باریک ِنور داشتم. که هر وقتی دلم می گرفت نگاهش می کردم. بعد انگار دنیا مثل یک کارتونِ رنگی بود. انگار توماس سایزم را برای همیشه حفظ بود. شب ها با هم شام می خوردیم. و روزها دل هایمان برای هم تنگ می شد. انگار دنیا طعمش می شد وانیلی و توت فرنگی. 

عکس نوشتـم / عکس از : Laura Stevens


برچسب‌رنگی: عکس نوشت
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:46 | | لینک به این مطلب
93/06/12
اغذیه فروشی


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:44 | | لینک به این مطلب
93/06/11
چند تارِ مو
چایی را هم می زنم، خیره به شکر های تهِ لیوان، که کدام شان سریع تر حل می شوند و کدام دیر تر. یک تارِ مو از موهایم را روی لباسم پیدا می کنم و دوباره چایی را هم می زنم. مانتو ی نخی آبی راه راه را می تکانم در هوا، خیره به ذراتِ کوچکِ آب که با نورِ خورشید قاطی می شود، چند تارِ مو از موهایم را روی مانتو پیدا می کنم و گیره را می زنم روی آستین ها. لباسِ مامان را اتو می کنم، مراقب یقه اش هستم که موقع اتو خوب صاف شود، یکی از تار موها می افتد روی لباسِ اتو شده ی مامان. می نشینم رو تخت و کتاب را دستم می گیرم، دنبال ِ صفحه ی آخری هستم که خوانده ام، مدادِ لایش افتاده است روی فرش، می گردم، پیدایش می کنم، دستم را لای موهایم می کشم، موهایم می ریزند، می ریزند، می ریزند...


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:46 | | لینک به این مطلب
93/06/07

خودش را به سینا می چسباند و فکر می کند کاش کوچک بود، کاش آن قدر کوچک بود که توی جیبِ سینا جا می شد، آن وقت دیگر می توانست روز و شب با سینا باشد، آن وقت دیگر می توانست واقعا حتی یک لحظه از سینا جدا نشود... دنیا جای امنی است... دوباره زیر لب تکرار می کند دنیا جای امنی است.

* سارا سالار / هست یا نیست


برچسب‌رنگی: سارا سالار
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 18:36 | | لینک به این مطلب
93/06/02
قلبش آبی بود با پرنده های کوچکِ سفید

خانمِ توی عکس مهربان بود، گفت چرا نمی آیی جلوتر عکس بگیری ؟
بعد که عکس را گرفتم تشکر کرد و دست تکان داد. خانمِ توی عکس قلبش آبی بود با پرنده های کوچکِ سفید.


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 22:36 | | لینک به این مطلب
93/06/02

شاید بشود به حساب خستگی گذاشت اما به یک باره احساس درماندگی کردم، مهر و شفقتی نگفتنی به خواهر و برادرانم، جانم را لرزاند. چیزی در درونم می گفت، آخرین شیرینی های کودکی مان را مزه می کنیم...

سی سال بود زندگی را برایم زیبا می کردند... بدون آن ها چه بر سرم می آمد؟ و زندگی کی ما را از هم جدا می کرد؟
چون همین است. چون زمان آنان را که همدیگر را دوست دارند، از هم جدا می کند و هیچ چیز نمی پاید.

*آنا گاوالدا / گریزِ دلپذیر
 

 


برچسب‌رنگی: آنا گاوالدا
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:52 | | لینک به این مطلب
93/06/02
این غروب مثل یک بمب شیمیایی می تواند آدم را منفجر کند... هزار تکه...

*هست یا نیست / سارا سالار
 

 


برچسب‌رنگی: سارا سالار
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:48 | | لینک به این مطلب
93/05/28
مردِ خـانه


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:41 | | لینک به این مطلب
93/05/25
میانه ی ظهر


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:24 | | لینک به این مطلب
93/05/20
مصاحبه جیکـایی
http://www.sarsaraa.ir/blog/1393/1621/ 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 16:13 | | لینک به این مطلب
93/05/19
نوکِ مداد های زندگی

آمدنِ تو مثلِ شادیِ آمدنِ یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهار رنگه در روزگارِ کودکی ام بود. اینکه از شوقِ داشتن اش، شب ها خوابم نمی برد، و منتظر بودم هر چه زودتر صبح شود. در شب رویا می بافتم برای صبحی که در راه است، به صفحه ی دفتر نقاشی فیلی ام فکر می کردم، آن هایی که سفید مانده بودند. به ستاره ها و نورش خیره می شدم و دست های کوچکِ پنج ساله ام ذوق ذوق می کردند برای رسیدنِ فردا که مداد رنگی ها را دستم بگیرم و یک خانه بکشم. خانه یی در شب که از پشتِ پنجره اش نور ستاره ها روی دختری می افتد که دلش برق می زند.

آمدنِ تو موجب شد که نوکِ تمام غم ها، ناراحتی ها، دل نگرانی ها و افسردگی ها را بتراشم. با مداد تراشی که از لازمه های زندگی بود و انگار یک جایی گمش کرده بودم. برایم پیدایش کردی و نشانم دادی که می شود رنگ های غمگینِ زندگی را تراشید و دور ریخت. بعد دیدم چقدر نوکِ مدادهای زندگی ام کُند شده بودند؛ نوکِ امید، نوکِ لبخندی حقیقی، نوکِ تپشِ قلبِ حاصل از شادی و نوکِ ایمان، ایمان به روزهای خوب و روشن.

آمدنِ تو مثلِ تیزی نوکِ مدادهای بیست و چهار رنگه ام بود. مثلِ وضوح سبزیِ چمن ها و برگ های درختِ شلیل، وضوحِ آبیِ ابرهای پنبه ای آسمان، وضوحِ سپیدی برف های نوکِ قله ی کوه، وضوحِ قرمزی گل های باغچه ی همسایه، وضوحِ زردیِ آسمان قبل از طلوع خورشید، وضوحِ خوبی. مثلِ بازی های کودکی، گرفتنِ دست هایت و بعد چرخیدن با تو، چرخیدن، چرخیدن تا آنقدر که رنگ های دور و برت کِش بیاید. مثلِ لی لی. مثلِ تاب بازی و گرگم به هوا.

آمدنِ تو یادم انداخت که افعالِ تیره ی زندگی ام را بتراشم، بعد از تراشه هایش بزرگ شوم،

 آمدنِ تو باعث شد نوکِ خوبیِ زندگی و شادیِ دنیا را تیزِ تیزِ کنم، برای همیشه.


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 15:41 | | لینک به این مطلب
93/05/16
هنوز منتظرم

من از تمامِ گل ها، آن گلِ کوهی ناشناسی را دوست داشتم که همه از کنارش می گذشتند. همان گل های کوهی بنفشی که خیلی ها اصلا نمی دیدند روی یک صخره ی کوچک روییده و آن هایی که نگاهش می کردند، بی تفاوت به راهشان ادامه می دادند. اما تو می دانی که من چقدر آن گل ها را دوست داشتم. یک دسته چیدم و تو آن طرف تر سیگارت را دود می کردی. پشت به من ایستاده بودی و من حلقه های دودی را که درست می کردی و روانه ی آسمان می کردی را نگاه می کردم. تو هنوز یادت می آید چقدر آن گل ها را دوست می داشتم؟

غذای مورد علاقه ات تکه ای ران مرغ بود با هویج پخته و کمی سیب زمینی و فلفل دلمه ای سبز. هفته ای سه بار برایت این غذا را می پختم. هر بار سعی می کردم متفاوت تر از قبل باشد. یک بار هویج را بُرش های مربع کردم، یک بار ریزِ ریزش کردم. چند بار سیب زمینی ها را بُرش های گرد دادم، یک بار هم سعی کردم شبیه قلب درش بیاورم. اما تو با چنگال ات سریع همه شان را خوردی. هنوز نمی دانم که فهمیدی برایت شکل قلب پخته بودمش یا نه؟

این آخرها رومیزی را عوضش کردم. دلم می خواست یکی شادتر داشته باشم. همینی که رویش سیب های ریز دارد را خریدم. اما هیچ وقت ندیدی عوضش کردم. واقعا ندیدی یا نخواستی به من بگویی؟ راستش را به من بگو؟ چمی دانم. مگر می شود؟ پس چطور آن اول ها همه چیزهای کوچک را خوب می دیدی؟ مثلا اگر آن دستبند ظریفی که برایم خریده بودی را دستم نمی کردم می پرسیدی کجاست؟ خب می دانی من آن وقت ها دلم چقدر غنج می رفت که تو این همه حواست هست. اصلا آن روز را یادت می آید؟ نه روز نبود، آن شب را می گویم. همان شبی که از پشت چشم هایم را گرفتی. بعد گفتی چشم بسته باید به بیرون از خانه بیایم. بعد من از خوشحالی قلبم تند می زد. رفتیم توی حیاط پشتی. بعد گرمای دستت هنوز روی پلک هایم بود. بعد گفتی باز کن. نگاهت کردم و خندیدم. همان خنده هایی که آن اول ها خیلی دوست داشتی. بعد این دستبندِ ظریف را دور مچ هایم بستی و گفتی دوسم داری. گفتی طوری دوسم داری که عظمتش بیشتر از آن کوهی ست که رویش گل های بنفش می روید.

من را بگو که چه سوال هایی می کنم. سه ساعت است که منتظر نشسته ام. غذای مورد علاقه ات سرد شده است. میل به خوردن را فراموش کرده ام. دلم از این رومیزی می گیرد. آخر چه طور آن را ندیده ای. دلم از تمام لباس هایم می گیرد. که دیگر هیچ وقت نگفتی این لباس بیشتر به تو می آید. دلم از دست هایم می گیرد. از مچ ِ باریکِ دست ِ راستم که همیشه آن دستبندِ ظریف همراهش بود. می دانی، دلم بیشتر از هر چیزی از خودم می گیرد، از اینکه هنوز منتظرم؛ منتظرِ آن دقایقِ خوبی که آن اول های زندگی مان بود. منتظرم...

عکس نوشتـم / عکس از : Laura Stevens


برچسب‌رنگی: عکس نوشت
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:4 | | لینک به این مطلب
93/05/14
مامان راست می گفت

مامان همان طور که به صورتم نگاه می کرد، دستش را زیر چونه اش گذاشت و گفت اصلا ما همینطوری هستیم، همه مون. بعد با دستش نون خورده های روی میز را جمع کرد. ادامه ی حرف هایش گفت : وابسته ایم به هم. راست می گفت.

 یادِ قطاری افتادم که واگن هایش به هم چسبیده اند و با هم حرکت می کنند. اتفاق های روزگار را هم مثل کوه و دشت و خشکی و جنگل رد می کردیم. گاهی از پشت شیشه ی قطار خاطره هایمان را مرور می کردیم و مثل باد که سریع از کنارمان می گذشت، از بدی ها می گذشتیم. گاهی که شادی را می دیدیم برایش دست تکان می دادیم، مثل بچه ی روستایی که خانه اش از اتفاق روزگار نزدیک راه آهن بود و تمام رویایش این بود که صبح از خواب بیدار شود و برای مسافران نامرئیِ قطار دست تکان دهد. مامان دست هایش پر از مِهر بود. برای تک تک شان دست تکان می داد. بابا حواسش به مسیر بود، به جاده، به خاکی هایش، هموار و ناهموارش. دستِ فروغ هم در دست مان بود. و من، من توی واگن راه می رفتم و به زندگی نگاه می کردم. زندگی با تمامِ توان و قدرتش در حال گذر بود. زندگی کاری با بدی و خوبی نداشت. زندگی هم آدم های بد داشت، هم آدم های خوب و چرخه اش ادامه داشت. زندگی هم صبح داشت، هم غروب، هم شب. اما در دلم چیزی می گفت که خوبی ها ماندگار هستند، حتی اگر کم باشند. که لازمه ی زندگی اند. و بدی ها. باید ازشان گذشت و عبور کرد ...

مامان راست می گفت. ما چهارتایی مان همین طوری هستیم؛ وابسته به هم. 


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:43 | | لینک به این مطلب
93/05/07
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 23:41 | | لینک به این مطلب
93/04/27
the silence of the sea


برچسب‌رنگی: عکس هایم
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:58 | | لینک به این مطلب
93/04/26
خوابِ سفـید
گوشه پلاستیکی رومیزی را با دستم صاف کردم. داشت میز را آماده می‌کرد که گفتم: تا حالا شده خوابِ سفید ببینی؟ مرضیه داشت پنیر را از قالبش جدا می‌کرد و داخل ظرف مخصوصش می‌گذاشت. برگشت و نگاهی به من کرد و گفت: خواب سفید دیگر چه جور خوابی ست؟ با دستم روی رومیزی شکل‌های فرضی کشیدم و نمی‌دانستم برایش چگونه خوابم را تعریف کنم. لیوان چایی را کنارم گذاشت و در حالی که نان لواش‌ها را با قیچی تکه تکه می‌کرد گفت: نگفتی هادی! خواب چه دیده‌ای؟ گفتم: همان چیزی که همیشه آرزویش را داشتم. نشست روبرویم و شیشه مربای آلبالو را در دستانش گرفت. نگاهش کردم. هر کاری می‌کرد نمی‌توانست درش را باز کند. گرفتم و با فشاری کوچک درش را باز کردم. خندید.

ادامه : 


برچسب‌رنگی: دل نوشته ها
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:32 | | لینک به این مطلب