93/05/28
مردِ خـانه

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:41 | | لینک به این مطلب
93/05/25
میانه ی ظهر

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:24 | | لینک به این مطلب
93/05/20
مصاحبه جیکـایی
http://www.sarsaraa.ir/blog/1393/1621/ 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 16:13 | | لینک به این مطلب
93/05/19
نوکِ مداد های زندگی

آمدنِ تو مثلِ شادیِ آمدنِ یک جعبه ی مداد رنگی بیست و چهار رنگه در روزگارِ کودکی ام بود. اینکه از شوقِ داشتن اش، شب ها خوابم نمی برد، و منتظر بودم هر چه زودتر صبح شود. در شب رویا می بافتم برای صبحی که در راه است، به صفحه ی دفتر نقاشی فیلی ام فکر می کردم، آن هایی که سفید مانده بودند. به ستاره ها و نورش خیره می شدم و دست های کوچکِ پنج ساله ام ذوق ذوق می کردند برای رسیدنِ فردا که مداد رنگی ها را دستم بگیرم و یک خانه بکشم. خانه یی در شب که از پشتِ پنجره اش نور ستاره ها روی دختری می افتد که دلش برق می زند.

آمدنِ تو موجب شد که نوکِ تمام غم ها، ناراحتی ها، دل نگرانی ها و افسردگی ها را بتراشم. با مداد تراشی که از لازمه های زندگی بود و انگار یک جایی گمش کرده بودم. برایم پیدایش کردی و نشانم دادی که می شود رنگ های غمگینِ زندگی را تراشید و دور ریخت. بعد دیدم چقدر نوکِ مدادهای زندگی ام کُند شده بودند؛ نوکِ امید، نوکِ لبخندی حقیقی، نوکِ تپشِ قلبِ حاصل از شادی و نوکِ ایمان، ایمان به روزهای خوب و روشن.

آمدنِ تو مثلِ تیزی نوکِ مدادهای بیست و چهار رنگه ام بود. مثلِ وضوح سبزیِ چمن ها و برگ های درختِ شلیل، وضوحِ آبیِ ابرهای پنبه ای آسمان، وضوحِ سپیدی برف های نوکِ قله ی کوه، وضوحِ قرمزی گل های باغچه ی همسایه، وضوحِ زردیِ آسمان قبل از طلوع خورشید، وضوحِ خوبی. مثلِ بازی های کودکی، گرفتنِ دست هایت و بعد چرخیدن با تو، چرخیدن، چرخیدن تا آنقدر که رنگ های دور و برت کِش بیاید. مثلِ لی لی. مثلِ تاب بازی و گرگم به هوا.

آمدنِ تو یادم انداخت که افعالِ تیره ی زندگی ام را بتراشم، بعد از تراشه هایش بزرگ شوم،

 آمدنِ تو باعث شد نوکِ خوبیِ زندگی و شادیِ دنیا را تیزِ تیزِ کنم، برای همیشه.

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 15:41 | | لینک به این مطلب
93/05/16
هنوز منتظرم

من از تمامِ گل ها، آن گلِ کوهی ناشناسی را دوست داشتم که همه از کنارش می گذشتند. همان گل های کوهی بنفشی که خیلی ها اصلا نمی دیدند روی یک صخره ی کوچک روییده و آن هایی که نگاهش می کردند، بی تفاوت به راهشان ادامه می دادند. اما تو می دانی که من چقدر آن گل ها را دوست داشتم. یک دسته چیدم و تو آن طرف تر سیگارت را دود می کردی. پشت به من ایستاده بودی و من حلقه های دودی را که درست می کردی و روانه ی آسمان می کردی را نگاه می کردم. تو هنوز یادت می آید چقدر آن گل ها را دوست می داشتم؟

غذای مورد علاقه ات تکه ای ران مرغ بود با هویج پخته و کمی سیب زمینی و فلفل دلمه ای سبز. هفته ای سه بار برایت این غذا را می پختم. هر بار سعی می کردم متفاوت تر از قبل باشد. یک بار هویج را بُرش های مربع کردم، یک بار ریزِ ریزش کردم. چند بار سیب زمینی ها را بُرش های گرد دادم، یک بار هم سعی کردم شبیه قلب درش بیاورم. اما تو با چنگال ات سریع همه شان را خوردی. هنوز نمی دانم که فهمیدی برایت شکل قلب پخته بودمش یا نه؟

این آخرها رومیزی را عوضش کردم. دلم می خواست یکی شادتر داشته باشم. همینی که رویش سیب های ریز دارد را خریدم. اما هیچ وقت ندیدی عوضش کردم. واقعا ندیدی یا نخواستی به من بگویی؟ راستش را به من بگو؟ چمی دانم. مگر می شود؟ پس چطور آن اول ها همه چیزهای کوچک را خوب می دیدی؟ مثلا اگر آن دستبند ظریفی که برایم خریده بودی را دستم نمی کردم می پرسیدی کجاست؟ خب می دانی من آن وقت ها دلم چقدر غنج می رفت که تو این همه حواست هست. اصلا آن روز را یادت می آید؟ نه روز نبود، آن شب را می گویم. همان شبی که از پشت چشم هایم را گرفتی. بعد گفتی چشم بسته باید به بیرون از خانه بیایم. بعد من از خوشحالی قلبم تند می زد. رفتیم توی حیاط پشتی. بعد گرمای دستت هنوز روی پلک هایم بود. بعد گفتی باز کن. نگاهت کردم و خندیدم. همان خنده هایی که آن اول ها خیلی دوست داشتی. بعد این دستبندِ ظریف را دور مچ هایم بستی و گفتی دوسم داری. گفتی طوری دوسم داری که عظمتش بیشتر از آن کوهی ست که رویش گل های بنفش می روید.

من را بگو که چه سوال هایی می کنم. سه ساعت است که منتظر نشسته ام. غذای مورد علاقه ات سرد شده است. میل به خوردن را فراموش کرده ام. دلم از این رومیزی می گیرد. آخر چه طور آن را ندیده ای. دلم از تمام لباس هایم می گیرد. که دیگر هیچ وقت نگفتی این لباس بیشتر به تو می آید. دلم از دست هایم می گیرد. از مچ ِ باریکِ دست ِ راستم که همیشه آن دستبندِ ظریف همراهش بود. می دانی، دلم بیشتر از هر چیزی از خودم می گیرد، از اینکه هنوز منتظرم؛ منتظرِ آن دقایقِ خوبی که آن اول های زندگی مان بود. منتظرم...

عکس نوشتـم / عکس از : Laura Stevens

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:4 | | لینک به این مطلب
93/05/14
مامان راست می گفت

مامان همان طور که به صورتم نگاه می کرد، دستش را زیر چونه اش گذاشت و گفت اصلا ما همینطوری هستیم، همه مون. بعد با دستش نون خورده های روی میز را جمع کرد. ادامه ی حرف هایش گفت : وابسته ایم به هم. راست می گفت.

 یادِ قطاری افتادم که واگن هایش به هم چسبیده اند و با هم حرکت می کنند. اتفاق های روزگار را هم مثل کوه و دشت و خشکی و جنگل رد می کردیم. گاهی از پشت شیشه ی قطار خاطره هایمان را مرور می کردیم و مثل باد که سریع از کنارمان می گذشت، از بدی ها می گذشتیم. گاهی که شادی را می دیدیم برایش دست تکان می دادیم، مثل بچه ی روستایی که خانه اش از اتفاق روزگار نزدیک راه آهن بود و تمام رویایش این بود که صبح از خواب بیدار شود و برای مسافران نامرئیِ قطار دست تکان دهد. مامان دست هایش پر از مِهر بود. برای تک تک شان دست تکان می داد. بابا حواسش به مسیر بود، به جاده، به خاکی هایش، هموار و ناهموارش. دستِ فروغ هم در دست مان بود. و من، من توی واگن راه می رفتم و به زندگی نگاه می کردم. زندگی با تمامِ توان و قدرتش در حال گذر بود. زندگی کاری با بدی و خوبی نداشت. زندگی هم آدم های بد داشت، هم آدم های خوب و چرخه اش ادامه داشت. زندگی هم صبح داشت، هم غروب، هم شب. اما در دلم چیزی می گفت که خوبی ها ماندگار هستند، حتی اگر کم باشند. که لازمه ی زندگی اند. و بدی ها. باید ازشان گذشت و عبور کرد ...

مامان راست می گفت. ما چهارتایی مان همین طوری هستیم؛ وابسته به هم. 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:43 | | لینک به این مطلب
93/05/07
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 23:41 | | لینک به این مطلب
93/04/27
the silence of the sea

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:58 | | لینک به این مطلب
93/04/26
خوابِ سفـید
گوشه پلاستیکی رومیزی را با دستم صاف کردم. داشت میز را آماده می‌کرد که گفتم: تا حالا شده خوابِ سفید ببینی؟ مرضیه داشت پنیر را از قالبش جدا می‌کرد و داخل ظرف مخصوصش می‌گذاشت. برگشت و نگاهی به من کرد و گفت: خواب سفید دیگر چه جور خوابی ست؟ با دستم روی رومیزی شکل‌های فرضی کشیدم و نمی‌دانستم برایش چگونه خوابم را تعریف کنم. لیوان چایی را کنارم گذاشت و در حالی که نان لواش‌ها را با قیچی تکه تکه می‌کرد گفت: نگفتی هادی! خواب چه دیده‌ای؟ گفتم: همان چیزی که همیشه آرزویش را داشتم. نشست روبرویم و شیشه مربای آلبالو را در دستانش گرفت. نگاهش کردم. هر کاری می‌کرد نمی‌توانست درش را باز کند. گرفتم و با فشاری کوچک درش را باز کردم. خندید.

ادامه : 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:32 | | لینک به این مطلب
93/04/22
رنگِ موهایم

رنگِ موهایم را از هر رنگی توی دنیا بیشتر دوست دارد. خودش گفته است. یک شب کنار رودخانه راه می رفتیم و در دستش بطری را می چرخاند که به چشم هایم زل زد و گفت تو قشنگ ترین رنگ ِموی دنیا را داری. بعد من همان جا بود که احساس کردم مثل رودخانه ی آرامِ آن شب، من آرام ترین زن دنیا هستم. 
گفته است آبی از هر رنگی بیشتر به تو می آید، به خصوص اگر آبی اش آسمانی باشد. انگار که این رنگ را برای تو ساخته باشند. برای همین سه روز بعدش رفتم از مغازه ی پیتر هفت دست لباس آبی خریدم. همه شان را تا کرده ام گذاشته ام توی کمد قهوه ای. 
یک بار اما عصبانی بود. موهایم را برایش صاف کرده بودم. صبح زود از خواب بیدار شده بودم تا به همه ی کارهایم برسم. ساعت هشت قرار بود همدیگر را در رستورانی نزدیک رودخانه ببینیم. قلبم تند می زد و همش به ساعتِ آشپزخانه نگاه می کردم و دوست داشتم عقربه زودتر به هشت نزدیک شود. لباس آبی ام را از کمد قهوه ای بیرون کشیدم. موهایم را شانه کردم و فرقم را کج گرفتم. رژ لب قرمزم را که هیچ وقت نزده بودم آن شب زدم. 
ساعت از هشت گذشته بود و رو به روی هم نشسته بودیم. اما انگار پیش من نبود. همش سرش را این طرف و آن طرف می چرخاند. منتظر بودم تا دست هایم را در دست هایش بگیرد. مثل چند شب پیش. حتی دست هایم را نزدیک دست هایش بردم اما اصلا حواسش پیش من نبود. تمام مدت منتظر بودم از رنگ آبی لباسم بگوید. اولین بار بود که برایش پوشیده بودم. سرم را انداختم پایین و با چنگالم اسپاگتی را هی چرخاندم، هی چرخاندم و زیر لب خودم را سرزنش کردم که چرا رژ لب قرمزم را زدم. نمک را گرفتم بریزم روی اسپاگتی که موهایم سُر خورد جلوی چشم هایم. مطمئن بودم الان از رنگش می گوید. یا اینکه حتما متوجه شده است که فرقم را برایش عوض کرده ام. اما با دست هایش روی میز ضرب گرفته بود و به جایی نامعلوم خیره شده بود. با دستم موهایم را پشت گوش هایم سُراندم. فرق کجم به هم ریخته بود. دست هایم یخ زده بود. و دلم می خواست سه بشقاب دیگر هم اسپاگتی بخورم. 
بعد از آن شب دیگر ندیدمش. آن شش دست لباس آبی توی کمد خاک می خورند. حوصله ندارم صبح زود از خواب بیدار شوم. وقتی از کنار رودخانه رد می شوم دلم می ریزد پایین. یادم می آید دیگر دلم مثل ِ آن شب آرام نیست. لاک قرمزم را هم پاک کردم. فقط دوست دارم موهایم را شانه کنم. بعد موهای مانده از لای شانه را بیرون بکشم و نزدیکِ نورِ آفتاب به رنگش خیره شوم.

* عکس نوشت / عکسی از Jen Davis
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 22:12 | | لینک به این مطلب