93/04/27
the silence of the sea

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:58 | | لینک به این مطلب
93/04/26
خوابِ سفـید
گوشه پلاستیکی رومیزی را با دستم صاف کردم. داشت میز را آماده می‌کرد که گفتم: تا حالا شده خوابِ سفید ببینی؟ مرضیه داشت پنیر را از قالبش جدا می‌کرد و داخل ظرف مخصوصش می‌گذاشت. برگشت و نگاهی به من کرد و گفت: خواب سفید دیگر چه جور خوابی ست؟ با دستم روی رومیزی شکل‌های فرضی کشیدم و نمی‌دانستم برایش چگونه خوابم را تعریف کنم. لیوان چایی را کنارم گذاشت و در حالی که نان لواش‌ها را با قیچی تکه تکه می‌کرد گفت: نگفتی هادی! خواب چه دیده‌ای؟ گفتم: همان چیزی که همیشه آرزویش را داشتم. نشست روبرویم و شیشه مربای آلبالو را در دستانش گرفت. نگاهش کردم. هر کاری می‌کرد نمی‌توانست درش را باز کند. گرفتم و با فشاری کوچک درش را باز کردم. خندید.

ادامه : 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:32 | | لینک به این مطلب
93/04/22
رنگِ موهایم

رنگِ موهایم را از هر رنگی توی دنیا بیشتر دوست دارد. خودش گفته است. یک شب کنار رودخانه راه می رفتیم و در دستش بطری را می چرخاند که به چشم هایم زل زد و گفت تو قشنگ ترین رنگ ِموی دنیا را داری. بعد من همان جا بود که احساس کردم مثل رودخانه ی آرامِ آن شب، من آرام ترین زن دنیا هستم. 
گفته است آبی از هر رنگی بیشتر به تو می آید، به خصوص اگر آبی اش آسمانی باشد. انگار که این رنگ را برای تو ساخته باشند. برای همین سه روز بعدش رفتم از مغازه ی پیتر هفت دست لباس آبی خریدم. همه شان را تا کرده ام گذاشته ام توی کمد قهوه ای. 
یک بار اما عصبانی بود. موهایم را برایش صاف کرده بودم. صبح زود از خواب بیدار شده بودم تا به همه ی کارهایم برسم. ساعت هشت قرار بود همدیگر را در رستورانی نزدیک رودخانه ببینیم. قلبم تند می زد و همش به ساعتِ آشپزخانه نگاه می کردم و دوست داشتم عقربه زودتر به هشت نزدیک شود. لباس آبی ام را از کمد قهوه ای بیرون کشیدم. موهایم را شانه کردم و فرقم را کج گرفتم. رژ لب قرمزم را که هیچ وقت نزده بودم آن شب زدم. 
ساعت از هشت گذشته بود و رو به روی هم نشسته بودیم. اما انگار پیش من نبود. همش سرش را این طرف و آن طرف می چرخاند. منتظر بودم تا دست هایم را در دست هایش بگیرد. مثل چند شب پیش. حتی دست هایم را نزدیک دست هایش بردم اما اصلا حواسش پیش من نبود. تمام مدت منتظر بودم از رنگ آبی لباسم بگوید. اولین بار بود که برایش پوشیده بودم. سرم را انداختم پایین و با چنگالم اسپاگتی را هی چرخاندم، هی چرخاندم و زیر لب خودم را سرزنش کردم که چرا رژ لب قرمزم را زدم. نمک را گرفتم بریزم روی اسپاگتی که موهایم سُر خورد جلوی چشم هایم. مطمئن بودم الان از رنگش می گوید. یا اینکه حتما متوجه شده است که فرقم را برایش عوض کرده ام. اما با دست هایش روی میز ضرب گرفته بود و به جایی نامعلوم خیره شده بود. با دستم موهایم را پشت گوش هایم سُراندم. فرق کجم به هم ریخته بود. دست هایم یخ زده بود. و دلم می خواست سه بشقاب دیگر هم اسپاگتی بخورم. 
بعد از آن شب دیگر ندیدمش. آن شش دست لباس آبی توی کمد خاک می خورند. حوصله ندارم صبح زود از خواب بیدار شوم. وقتی از کنار رودخانه رد می شوم دلم می ریزد پایین. یادم می آید دیگر دلم مثل ِ آن شب آرام نیست. لاک قرمزم را هم پاک کردم. فقط دوست دارم موهایم را شانه کنم. بعد موهای مانده از لای شانه را بیرون بکشم و نزدیکِ نورِ آفتاب به رنگش خیره شوم.

* عکس نوشت / عکسی از Jen Davis
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 22:12 | | لینک به این مطلب
93/04/19
همـسایه

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 12:43 | | لینک به این مطلب
93/04/15
آلـزایمر
آقاجان هفت سال است که آلزایمر گرفته است. دکترها می‌گویند ارثی است، اما من می‌گویم از وقتی مهین‌بانو رفت، آقاجان این شکلی شد. وقتی مهین‌بانو بود، مثل همیشه حواسش به آب دادن گل‌های باغچه‌ی کوچکشان بود. هر صبحِ جمعه علف‌های هرزِ پای گل‌ها را قطع می‌کرد، کتری را روشن می‌کرد، حیاط را آب پاشی می‌کرد، خاکِ روی گلبرگ‌های شمعدانی را می‌گرفت و سفره‌ی صبحانه را می‌چید. رأس ساعت هشت و نیم پیچِ رادیو را می‌چرخاند و منتظر بیدار شدنِ مهین‌بانو می‌نشست.

ادامه :

http://photo.aqr.ir/Portal/home/?Image/45371/25358/379308/photo.aqr.ir_%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%D9%8A%D9%85%D8%B1.jpg

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 12:58 | | لینک به این مطلب
93/04/14
بـازار

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 21:31 | | لینک به این مطلب
93/04/11
مهمان

فروغ آمده. نه مثلِ همیشه. از وقتی ازدواج کرده مثل مهمان ها می آید خانه مان. مانتوهای رنگی. شال های شیک. کفشِ پاشنه بلند. تازگی روسری هم به آن اضافه شده که نشانه ی خانوم تر شدنش است. نشسته ایم دور هم. چایی می خورد و از روزهایش می گوید. با خنده از اتفاق های روزمره می گوید و مامان جوری به حرف هایش گوش می کند که انگار برایش غزل حافظ می خوانند.

مامان کلی سبزی خریده است. سبزی خورشتی. روزنامه ها را کف زمین چیده. من و فروغ کنارش می شینیم. یادِ بچگی ها می کنیم. یادِ وقت هایی که مامان و بابا تنهایی سینما می رفتند و ما را نمی بردند. ما را نمی بردند چون هنوز قدرت درک فیلمی مثل " از کرخه تا راین " یا " قرمز " رو نداشتیم. بعد به جایش ما می رفتیم پارک. فروغ یادش می افتد و با خنده برای مامان تعریف می کند.

نگاه شان می کردم. گذر زمان مثل عوض شدن یک سکانس است. چشمانت را می بندی. بازش که می کنی دنیا قد می کشد. حالا فروغ مهمانِ ما شده است. مامان دعوایم می کند. می گوید مهمان نیست که. دخترش است. تازه یک پسر هم دارد. فروغ و حسن نشسته اند کنار هم. وایبرشان را چک می کنند. مامان و بابا هم تلویزیون نگاه می کنند. زندگی می چرخد در خانه ی کوچک مان. و تا چند دقیقه ی دیگر مهمان ها می روند. و ما باز می شویم سه نفر.

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 0:19 | | لینک به این مطلب
93/04/09
از یک صبح تا ظهر

این تِرَک را می توان گذاشت روی تکرار از یک صبح تا ظهر. بعد در اتاقت بچرخی و همینطور که چروک های روتختی ات را مرتب می کنی به روزهایت فکر کنی. میزت را که خلوت می کنی به خاطره هایت فکر کنی. لیوانِ مداد رنگی هایت را که تمیز می کنی با ریتم ملایم اش زندگی را بگذرانی. به ثانیه های کوچک که به راحتی دیده نمی شود فکر کنی. ثانیه هایی که حسابی ریز و ناچیزند، اما وقتی روی هم جمع می شوند، می شود یک روز، یک هفته، یک سال و عدد های بزرگ تر. زندگی همین است. همین عدد هایی که می آیند روی یکدیگر و قد می کشیند. زندگی همین است. مثل یک آهنگِ ملایم که دلت را آرام می کند و تو دمپایی ات را آرام در می آوری و چهار زانو می نشینی روی تختت و دنبالِ جهتِ بادِ کولر که گردن ات را خنک کند. 

http://chordify.net/chords/mohsen-namjoo-adame-pooch-mohsennamjoo

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:26 | | لینک به این مطلب
93/03/31
ﺑﺎﻧﻮ ﻣﺮﺍ / ﻗﻄﺮﻩ ﻗﻄﺮﻩ ﺩﺭﯾﺎﺏ

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:9 | | لینک به این مطلب
93/03/21
خـانه

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 19:33 | | لینک به این مطلب