X
تبلیغات
جیکـــــــــا
93/01/11
مرگ در ذهن اقاقی جاریست

مـرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است...
* سهراب سپهری
بهشهـر / فروردین نود و سه

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:11 | | لینک به این مطلب
92/12/24
قدرِ کوچک ترین ثانیه های زندگی

خوبی کردن و خوب بودن مسئله ی پیچیده ای نیست. معادله ی سختِ چند مجهولی نیست که مغز هی بخواهد از خودش کار بکشد تا به نتیجه برسد. خوب بودن دلی است، دل هم معادله سرش نمی شود، حساب و کتاب هم نمی فهمد. مثل مادرانی که من امروز دیدم. که تمام روز و شب کنار بچه هایشان زندگی می کردند؛ نه مثل روالِ عادی شبانه روز در خانه ای گرم، در بیمارستانی کوچک که در اتاق هایش قلبِ کوچکِ کودکان معصوم می تپید.

وقتی مچِ کوچک دست شان را می دیدم که آنژیوکتی دائمی به آن وصل بود، به خودم فکر میکردم، به زندگیِ دور و برم و آدم ها. به اینکه آخ چقدر زندگی بد است، چقدر روی بدش را نشان مان داده است، چقدر ما بدشانس هستیم و هر چه اتفاق ناخوش است انگار برای ماست، به این که چقدر زندگی غم دارد و آدم هایش خسته هستند. به این که ای کاش ما هم مثلِ آن ها بودیم و امان و وای از این زندگی.

گاهی فکر میکنم ما آدم ها خیلی بی انصاف می شویم، خیلی... گاهی زندگی به لبه ی مرزی می رسد، که وقتی پایت به نوکِ آن مرز رسید می بینی چقدر خوشبختیِ نادیدنی در زندگی ات داشته ای و حواست بهشان نبوده است، همین که داری آرام دم را داخل می بری و نفس می کشی، که راه می روی در شلوغی خیابان ها و نگاه می کنی، که می خندی، که روزمرگی قشنگی داشته ای و لحظه هایش خوب و ساده گذشته است. وقتی پایت به مرز رسید و دیدی دنیای دیگری هم وجود دارد، قدرِ کوچک ترین ثانیه های زندگی ات را می دانی. دنیا ارزش این را ندارد که زانوی غم بغل بگیری. پایت که رسید به لبِ مرز دلت هوای همان ساده ترین چیزها را می کند، اما بدی اش این است که دیر است. شاید بعد تنها آرزویت این بود که قدر همان ها را می دانستی ...

*عکس : بیمارستان کودکان دکتر شیخ / بخش کودکان سرطانی 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:16 | | لینک به این مطلب
92/12/18
همه ی این صنـدلی ها برای تو
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 11:48 | | لینک به این مطلب
92/12/15
ماهیِ آشپزخونه
نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 12:44 | | لینک به این مطلب
92/12/06
چشـم هایش

همیشه همین طور بود. عادت داشت در خاص‌ترین لحظات زندگی‌اش چشمانش را روی هم بگذارد. پشتِ سیاهی چشم‌هایش رویا و آرزوهایش را می‌دید، گاهی هم یک غمِ سنگین. وقتی حاج احمد فوت کرد، رفت کنار خاکش نشست و ساعت‌ها چشم‌هایش را روی هم گذاشت. این‌طوری راحت‌تر بود. احساس می‌کرد چشم‌ها رازِ آدم را فاش می‌کنند، اگر به آنها دقیق زل بزنی می‌فهمی توی دلت چه خبر است و نمی‌شود چیزی را از آنها پنهان کرد.

وقتی ثریا را دید همه چیز برایش شکل دیگری داشت؛ صبح‌ها سرکار وقتی چوب‌ها را می‌تراشید احساس می‌کرد قوت بیشتری دارد، اصلا همان روز بود که تازه فهمید چوب‌ها رنگ دارند و اوستا به او گفت: چه خوش اخلاق شده‌ای، از آن موقع بود که به حاج خانم هم بیشتر می‌رسید، شب‌ها برایش چای دم می‌کرد و مادرش می‌گفت: مثل همیشه نیستی و بعد دلش می‌خواست چشمانش را ببندد، می‌دانست تقصیر برقِ نگاهش است.
نذر کرده بود. نذر کرده بود بیاید حرم و حرف دلش را بزند. هی این پا و آن پا می‌کرد. اولش سخت بود. با خودش می‌گفت: الان آقا می‌گوید فقط موقعی که پایم گیر است سراغش می‌آیم. گرفتارِ نجاری کوچکش بود و بعد هم باید به حاج خانم می‌رسید. بهانه‌ها را کنار هم چید و بعد آرام پلک‌هایش را روی هم گذاشت. این‌طوری راحت‌تر بود. اول سر و صدای دور و برش را شنید، بعد صدای اذان آمد. انگار اصلا باید همان جا می‌گفت. درست بود، ثریا دلش را برده بود و می‌خواست وقتی به روستا برمی‌گردد، با یک جعبه شیرینی برود خانه‌شان. رسیده بود به قسمتِ اشهد ان لا اله الّا الله، احساس می‌کرد تپش‌های قلب‌اش بیشتر از هر وقتی شده است. پشت سیاهی پلک‌هایش رنگ‌های روشنی می‌دید، انگار یک آسمان بود با تکه‌های پاره پاره ابر. با خودش گفت: دفعه بعد که بیایم دست ثریا را می‌گیرم و باهم پا بوستان می‌آییم آقا!

عکس : بهزاد گلستانی

http://photo.aqr.ir/Portal/home/?Image/45371/25358/274236/photo.aqr.ir_%DA%86%D8%B4%D9%85%20%D9%87%D8%A7%D9%8A%D8%B4.jpg

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:55 | | لینک به این مطلب
92/11/28
پایان قصه ام هیچ وقت به سر نرسید

هر وقت کوکو سیب زمینی داشتیم، مامان وسط خمیرش را با انگشت اش یک دایره می کشید. من کوکو سیب زمینی را شبیه یک انگشتر می دیدم، از توی ظرفم بلندش می کردم و به مامان یک نگاهی می کردم، اگر حواسش به من نبود سریع داخل انگشت وسطی ام می کردم ش. اما بدی اش این بود که چون انگشت های دیگر مزاحم می شد، کتلت به هم می ریخت و از هم می پاشید و بعد مامان نگاه چپی می کرد و دعوای سرِ غذا شروع می شد. علاقه ای به خوردنش نداشتم، به این فکر می کردم که گوشواره ای هم می شود، یا مثلا شکل یک حیوان مثل زرافه ی زرد پلاستیکی ام. یک بار به مامان گفتم با خمیرش اسمم را درست کند، یا مثلا شکل یک خرس قهوه ای چاق برایم کتلت درست کند. تمام کودکی ام این کوکو سیب زمینی ها را خمیرِ بازی می دیدم، مثل انگشتری زیبا، که زیبایی اش محدود به چند ثانیه می شد و سریع از هم می پاشید.

امروز که چیده شده بود توی ظرف، چشمم رفت طرف سوراخی وسط اش. صبح مثل همیشه از مامان پرسیده بودم ساعت چند می رود مدرسه تا ببینم ناهار تنها هستم یا نه؛ از آن روزهای تنهایی بود، روزهای خیره شدن، فکر کردن، رویا بافتن و بعد غذا خوردن. دایره ی وسط ش را اول سرِ گردِ یک آدمِ تنها دیدم، آدمک خیلی غصه داشت، شاید هم بغض داشت، اما قوی بود، محکم بود و به روی خودش نمی آورد که غم دارد. با سر قاشق ام دایره ای  اش را خراب کردم. شد یک خط صاف، ابرویش بود که یکمی به طرف پایین کشیده شده بود. یک حالتِ گرفته ای داشت. انگار خیره شده بود به یک جای دور. ابرویش را نصف تر کردم، شد چشم هایش. مردمک چشم هایش سبز بود؛ یک گیاهِ سبز لای کوکو. چشم هایش حرف داشت، حرف هایش قصّه بود و قصّه شروع داشت و پایان. شروع اش قشنگ بود، شاد بود، وسط اش سخت بود، انگار جاده ی پر پیچ وخمی وسطِ قصّه بود با یک مهِ غلیظ. آخرش اما، آخرش... آخرش را نمی دانم چه شد ... پایان قصه ام هیچ وقت به سر نرسید.

 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 15:24 | | لینک به این مطلب
92/11/21
مهربانی مامان لیمویی رنگ است

یک بار از این لیموهای ترش و شیرین خونه ی خاله حمیده خوردم با چایی اش. فردا صبح اش به مامان گفتم من از این لیموها می خواهم، طعم ش فوق العاده ست جوری که یک لحظه احساس می کنی ترش است و در عین ترشی یک شیرنی بین اش می آید. مامان هم تعجب کرده بود که چه شده من از یک چیزی خوشم آمده ست. اواخر تابستان بود. یک روز گرم شهریور بود که آمدم خانه، دیدم مامان پشت ظرف شویی ایستاده و کنارش یک سبد آبگیر بزرگ صورتی ست که دارد لیموهای کوچک را آب می کشد. به طرف آبکش صورتی رفتم و گفتم چه همه لیمو! مامان خندید. فردایش دیدم پشت میزناهارخوری نشسته است و با چاقوی دسته زرد مورد علاقه اش که هیچ چاقویی نمی تواند جای آن را بگیرد، دارد وسط لیموها را نصف می کند. تازه فهمیدم دارد از همان لیموهایی که خیلی دوس می داشتم درست میکند. خیلی خوشحال شدم. مامان گفت باید صبر کنی. باید در شکر بماند. یک ظرف مربا خوری بزرگ گرفت و با دقت لیموها را روی هم می چید. شهریور تمام شد و پاییز هم رفت و بهمن آمد. انگار زمانش رسیده بود. لیموها حسابی داخل شکر حل شده بودند و به خواب زمستانی رفته بودند. حالا عصرها چایی که روی میز می آید کنارش این لیمو ها جایگزین کشمش شده اند، البته برای من. شیشه ی لیموها را که می بینم مهربانی مامان جلوی چشم هایم می آید. کاش می شد مهربانی مامان را بوسید، مهربانی مامان لیمویی رنگ است.

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 14:25 | | لینک به این مطلب
92/11/19
دیـدار

هم محلی‌ها حاج محمود صدایش می‌کردند. آن‌هایی که صمیمی‌تر بودند به او حاجی می‌گفتند. یک قصابی در کوچه‌های نزدیک حرم داشت. یک محله بود و یک حاج محمود و همه اهالی محل از او خرید می‌کردند. 
همیشه صبح‌های زود، از کوچه‌ای که به قصابی می‌رسید، گلدسته حرم به چشمش می‌خورد. اما او سعی می‌کرد طوری وارد کوچه شود که نگاهش به گلدسته نخورد یا پایین را نگاه می‌کرد و قدم‌هایش را می‌شمرد و به خاک روی کفش‌هایش خیره می‌شد یا به راست و چپش نگاهی می‌انداخت اما توی دلش به آن بالا فکر می‌کرد. چند بار هم مستقیم را نگاه کرد و خواست حواسش را به عابران پرت کند، اما آن وقتِ صبح هیچ کسی جز او مهمان کوچه نبود.
معصومه خانوم از او یک کیلو و نیم گوشت خواست. یخچال را باز کرد و گفت: تمیزش کنم؟ معصومه خانوم با تکانِ سر تایید کرد. چاقوی بزرگ و تیزش را گرفت و با فرزی تمام چربی‌ها را از گوشت جدا کرد. خسته بود. یک جایی از دلش گرفته بود. گوشت‌ها که آماده شد به شاگردش سپرد که آن‌ها را تا دم خانه معصومه خانم ببرد. نه نمی‌شد. هر کاری می‌کرد، هر چقدر هم مشتری داشت و حواسش پرت می‌شد، هر چقدر هم با دقت گوشت‌ها را تکه تکه می‌کرد حواسش می‌رفت به گنبدی که چندین وقت بود نگاهش را از آن دزدیده بود. 
چند وقتی بود به زیارتش نرفته بود. نمی‌خواست بگوید قهر کرده است. اصلا مگر می‌شود آدم به این سن قهر کند. اما دلش گرفته بود. می‌دانست هر روز صبح گلدسته‌ها دوست دارند حاج محمود نگاهشان کند. نمی‌دانست چه جوری حرفش را بزند. اصلا همیشه اول هر چیزی سخت است. وقتی قهر کرده‌ای و چند وقت خودت را پنهان کرده‌ای، سخت است بخواهی خودت را نشان دهی. اولش اگر با سلام شروع شود تکراری است. باید شکل دیگری داشته باشد.
صبح روز بعد، حاج محمود تصمیم خودش را گرفت. اذان صبح را که گفتند، راهی شد، زودتر از هر وقتی. لحظه شماری می‌کرد تا به کوچه باریک برسد، حرف‌ها را از قبل آماده کرده بود و با خودش چند بار تمرین کرده بود که یک موقع اشتباه نکند. قلبش تند می‌زد. چندین وقت بود که حاج محمود صدای تپش‌های قلبش را فراموش کرده بود. به کوچه که رسید سرش را بالا گرفت. نور خورشید روی گلدسته‌ها تابیده بود و روشناییشان را چند برابر کرده بود.

حاجی شروع کرد. درد‌های دلش را لایه لایه بیرون ریخت. گفت چقدر دلش تنگ شده بوده. گفت تمام مشتری‌ها و شلوغی قصابی بهانه بوده است. گفت تب دخترش، ندادن اجاره خانه، نخریدن دوچرخه برای پسرش هم بهانه بوده است. گفت زندگی اصلا هر چقدر هم سر بالایی داشته باشد، باز هم می‌توان آرامش را پیدا کرد و لبخند را لابه‌لای زندگی مهمان کرد. بعد ایستاد. میانه راه ایستاد. احساس کرد تپش‌هایش کمتر شده و آرام‌تر است. حرف‌هایش را درست زده بود. دست‌هایش را که توی جیب‌هایش بود و بهم فشار می‌داد، آهسته رها کرد. احساس کرد دلش آرام شده است. امام رضا(ع) را صدا کرد و گفت: سلام آقا، سلام! تنهایم نگذار! حاج محمود را هیچ وقت تنها نگذار! ...  

عکس : مهران میرزایی

http://photo.aqr.ir/Portal/home/?Image/45371/25358/264009/photo.aqr.ir_%D8%AF%D9%8A%D8%AF%D8%A7%D8%B1.jpg

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 22:40 | | لینک به این مطلب
92/11/12
برف سفید چه ماهی/ مثل گل و گیاهی

بهمن نود و دو 

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 13:26 | | لینک به این مطلب
92/11/11
انبـاری

نوشته شده توسط شيـوا خـادمي در 12:36 | | لینک به این مطلب